ماجرای فرشته بخش12

سلام به همگی.
یکی از عزیزان بهم گفت پست هات زیادی طولانی هستن. موندم اگر کوتاه ترشون کنم ماجرای فرشته چند تا پست دیگه رو اشغال می کنه. راستش خودم وقتی به1داستان دنباله دار بر می خورم یا نمی خونم تا قسمت آخرش منتشر بشه یا این که خدا خدا می کنم پست ها دراز باشن و داستان توی هر پست بیشتر پیش بره. شاید یکی از دلایلی که پست های طولانی می ذارم این باشه. به هر حال، این دفعه سعی کردم کوتاه تر کنم ولی متاسفانه از هر جا که خواستم نوشتهم رو نصف کنم نتونستم. این هم یکی از هزاران چیزیه که بلد نیستم. ایجاز کار من نیست. معذرت می خوام. بیشتر از این حرف نمی زنم تا طولانی تر از این نشه. با اجازه همگی.
***
پیشروی.
برف همچنان می بارید. توی خیابون ها، روی دیوار ها، روی درخت های کنار جاده، همه جا و همه جا1دست سفید بود. مردم و ماشین ها می اومدن و می رفتن و جای پا ها و رد چرخ ها مثل هزاران لکه سیاه کوچیک و بزرگ روی سفیدی برف می موند ولی لحظاتی بعد، دوباره اون سیاهی ها زیر برفی که می بارید پنهان می شدن و باز سفید1دست بود که به چشم می اومد. فرشته می تونست ساعت ها به این سفیدی خیره بشه. به برفی که می بارید و به جای پا ها و رد چرخ ها که پوشونده می شدن و به زمین که سفید سفید بود. سرما بیداد می کرد. فرشته و همراه هاش زیر چتر هایی که برف پوش شده بود پیش می رفتن. جوجه پرستو های فرشته با تدبیر همگانی از سرما در امان بودن. فرشته موقع حرکت بهتر و بیشتر می تونست فکر کنه. حالا دیگه تمرکز بیشتری داشت تا بتونه مغزش رو به چیز های دیگه مشغول کنه. و حالا پرسش هایی داشت که نمی دونست از کی باید بپرسه. لحظه های کمای خودش رو بهتر به یاد می آورد. صحنه هایی که دیده بود رو به خاطر می آورد و در موردشون سوال داشت. داستان پروازش که توی کما می دید چی بود؟ همینطور ماجرای اون سقوط عجیب و ترسناکش از آسمون به داخل تاریکی و معلق موندنش در فضا؟ اون سرعت سرسام آور از آسمون به طرف زمین؟ چرا حس می کرد این ها فرا تر از1خواب بودن؟ همون زمان توی خواب هم حس کرده بود که این صحنه ها زیادی واقعی و آشنا هستن. ولی چرا؟ اون زن که کیفش رو دزدیدن کی بود؟ اون پیرمرد با چهره نورانی و لبخند مهربون ولی خون آلود که دم آخر بعد از تصادفش با فرشته صحبت می کرد کی بود؟ چی قبل از مردنش به فرشته می گفت؟ اون همه آرامش و حتی شادی و سبک باری دم مردن رو از کجا آورده بود؟ چرا این همه آروم بود؟ این چه حس عجیبی بود که فرشته نسبت به آسمون داشت؟ چرا اینهمه دلتنگ ستاره ها بود؟ خواب اون آسمونی ها که انگار مدت ها می شناخت و می شناختنش و اون بچه پرستو که مدت ها پیش توی رویا هاش دیده بودشون چه معنایی داشتن؟ چرا حس می کرد به اون رویا و اون جمع عجیب اینهمه تعلق خاطر داره؟ چرا دلش چنان براشون تنگ شده بود که انگار زمانی واقعا آشنای بیداریش بودن؟ اصلا فرشته از کجا اومده بود؟ داشت کجا می رفت؟ حالا که بهتر فکر می کرد به نظرش می رسید که در گذشته های خیلی خیلی دور انگار دنبال کسی یا چیزی می گشت. اون کی یا چی بود؟ …
فرشته از این پرسش ها خیلی زیاد داشت ولی کو جوابش؟
-آهای عمو یادگار حواست کجاست؟
فرشته با این صدا و دردی که توی شونهش پیچید به خودش اومد.
-آآآخ!
ستاره سریع دستش رو از روی شونه فرشته برداشت و به چهره رنگ پریدهش نگاه کرد.
-چی شد؟ من فقط زدم روی شونهت. مگه درد می کنه؟
-نه نه. حواسم نبود1دفعه… ولش کن چی شده؟
-چیزی نشده. گفتم نظرت چیه؟
-در مورد چی؟
-تو مثل این که جدی1چیزیت میشه. بلیت. بلیت قطار.
فرشته گیج نگاهش کرد و تیرداد منتظر جوابش نشد.
-موافقه.
فرشته با تعجب پرسید:
-من؟ با چی؟
تیرداد جواب داد:
-با بلیت قطار. اگر نمی دونی چیه بذار برات توضیح بدم. کارت کوچیکیه که باید بگیری تا بتونی به قطار وارد یا سوار بشی. همون که ماه هاست دارم بهت میگم باید بگیری و خودم هم باید بگیرم و این ستاره و این عطارد هم باید بگیرن ولی من هر دفعه مسیرم باز شد و یادم رفت یا هرچی و این عطارد هم همینطور و ستاره هم همینطور و تو هم که اصلا زدی به بیخیالی. حالا من بلیت می خوام که سوار اون قطار سریع السیری که داریم به ایستگاهش می رسیم بشم. ستاره هم همینطور عطارد هم همینطور و تو هم همینطور. دیگه نگو باشه واسه بعد. یا خودت توی صف میری و اون کارت رو می گیری یا من جات میرم و به نامت اقدام می کنم. حله یا باز توضیح می خوایی؟
تیرداد چنان با حوصله و جدی و در آرامش این ها رو گفت که ستاره متعجب بهش خیره موند و عطارد از شدت خنده دولا شد. فرشته گیج تر از پیش گفت:
-من؟ حالا؟ خوب حالا باشه هنوز که نرسیدیم.
تیرداد با همون حوصله و آرامش در لحنش گفت:
-اتفاقا همین حالا. معلوم نیست توی ایستگاه بلیت فوری پیدا بشه یا نه. انتخاب سومی نیست. یا خودت توی صف میری یا خودم به نام تو توی صف میرم.
فرشته به ستاره و عطارد که داشتن به صف بلیت اشاره می کردن نگاه کرد. عطارد از شدت خنده نمی تونست حرف بزنه و ستاره گفت:
-صف اونجاست، بیایید بریم.
تیرداد دست فرشته رو کشید و گفت:
-باید صف خودت رو نگه داری. اگر نمی خوایی من می تونم به اسمت وایسم.
فرشته نگاه درمانده ای بهش کرد و گفت:
-خودم وایمیستم.
تیرداد بدون این که رضایت بیش از اندازه از خودش نشون بده مثل این که این1امر کاملا عادی و مسلم بوده خیلی عادی گفت:
-پس بیا تا جا نموندی.
صف نه خیلی شلوغ بود و نه خیلی خلوت. تیرداد درست بعد از فرشته بود. فرشته به مقابل خیره شد و تمام تمرکزش رو جمع کرد که اشتباه غیر معمولی نکنه، در نتیجه حالت متفکر تیرداد و نگاه سنگین ستاره رو ندید و چیزی هم از زمزمه های در گوشیشون نشنید.
-تیرداد! داستان درد شونه های فرشته چیه؟ چند بار دیگه هم اتفاق افتاد که من یا تو دست به شونهش زدیم و فرشته همینطور شدید از جا پرید. تو چیزی می دونی؟
تیرداد نمی دونست چی بگه. دروغ گفتن در نظرش درست نبود و راست گفتن هم شرط امانت داری نبود. ستاره کلافه تکرار کرد:
-اه تیرداد نمی شنوی؟ دارم با تو حرف می زنم حواست کجاست؟
-حواسم همینجاست. در مورد فرشته پرسیدی. شاید زخمیه. شاید شونه هاش درد می کنه.
-وای چه کشف بزرگی! خودم می دونم درد می کنه. ولی مشکل اینجاست که من قشنگ یادمه این فرشته از همون اول که ما دیدیم و شناختیمش همینطوری بود. شونه هاش حساس بود یا درد می کرد یا نمی دونم چه جوری بود که اگر ضربه می دید فرشته آخش می رفت هوا. یعنی چی می تونه باشه؟ تو می دونی؟
تیرداد نفس عمیقی کشید و بعد از مکثی کوتاه همراه بیرون دادن نفس عمیقش گفت:
-نمی دونم.
بلاخره همهشون بلیت گرفتن. اول فرشته، بعدش تیرداد و بعدش عطارد و ستاره. فرشته حس می کرد کاری از این سخت تر در اون لحظه نیست ولی بلاخره انجام شد و فرشته احساس کرد اینقدر ها هم سخت نبود. با تبریک تیرداد لبخند کوچیکی زد و همه با هم وسط برفی که همچنان می بارید به طرف ایستگاه قطار به راه افتادن. ستاره پشت سر هم در مورد قطار سریع السیر سوال می کرد و تیرداد جوابش رو می داد ولی ستاره که صبر نداشت جواب ها تموم بشن وسط جواب های تیرداد می پرید و باز سوال می کرد و فرشته رو می خندوند. عطارد ترجیح می داد فقط اطراف رو ببینه و صبر کنه تا خودش وارد قطار بشه و هرچی رو که لازمه همونجا بفهمه، گاه گاهی هم به جر و بحث های ستاره و تیرداد بخنده. فرشته1لحظه به خودش اومد و متوجه شد که سرمای جهنمی اطرافش رو برای چند لحظه کوتاه فراموش کرده. تعجب کرد، فهمید و خندید.
هرچی به ایستگاه نزدیک تر می شدن جمعیت بیشتر می شد. فرشته توجهش فقط به برف بود و بس. هنوز در نظرش تازه و جذاب بود. فکری ناخواسته و ناگهانی مهمون اجباری ذهنش شد و مثل1تیر آتیشی با سفیری دردناک همراه سوزش گزنده ای از سرش گذشت.
-پریسا اگر بود شاید برف رو دوست داشت. بارون رو همیشه دوست داشت. یعنی نظرش در مورد این برف چی بود؟ هیچ وقت فرصت نشد ازش بپرسم. شاید هم پرسیدم و یادم نیست. بارون رو قشنگ یادمه که خیلی دوست داشت. زیرش راه می رفت. زیرش راه می رفتیم. دست هم رو می گرفتیم و زیر بارون راه می رفتیم. ولی برف. یادم نیست. کاش یادم می اومد! کاش ازش پرسیده بودم!کاش مهلتم اینهمه کوتاه نبود! کاش! …
-فرشته!آهای فرشته! داری گریه می کنی؟
فرشته به خودش اومد و متوجه شد که تمام صورتش کاملا از اشک خیسه. ستاره دستش رو گرفته بود و رو به روش ایستاده و نگاهش می کرد.
-چی شده فرشته؟
فرشته هقهقش رو به زور قورت داد و سعی کرد بخنده ولی قیافهش تنها شکلک مضحکی که نه خنده بود و نه گریه رو به نمایش گذاشت. پس فرشته دست از تلاش بی فایدهش برداشت و گذاشت اشک هاش همینطور ببارن و در همون حال با صدایی که به شدت می لرزید بریده گفت:
-هیچ چی. چشم هام. به نظرم این سفیدی مداوم به چشم هام نساخته. باید کمتر نگاهش کنم.
این رو گفت و سرش رو انداخت پایین و تسلیم اشک های سیل آسایی که بند نمی اومدن هقهق حبس شدهش رو رها کرد. ستاره چشم غره ای بهش رفت و گفت:
-آره جان خودت. دارم می بینم. بیچاره چشم هات. خیلی درد می کنه نه؟
تیرداد با تاسف سری تکون داد و آروم زمزمه کرد:
-دلتنگی رو زمان شاید بتونه درمونش کنه. باید بتونه. زمان و البته منطق.
عطارد خودش رو به فرشته رسوند، اشک هاش رو پاک کرد و با خنده گفت:
-بس کن دیگه. اگر1دقیقه دیگه ادامه بدی روی صورتت قندیل یخی می بنده ها!. فراموشش کن فرشته. اگر باز گریه کنی مجبورم با آستینم پاکش کنم چون دیگه دستمال ندارم. تمامش رو همینطور بسته ای دادم بهت.
عطارد این ها رو گفت و خندید. فرشته سعی کرد با عطارد همراهی کنه و ذهنش رو از خاطرات و پرسش های دردناک منحرف کرد. کم کم اون حال و هوای تاریک کم رنگ تر و زیر رگبار حرف ها و شیطنت های عطارد محو شد. ولی اون سوزش که از سرش گذشته بود، همچنان واضح احساس می شد. فرشته لحظه ای حیرت کرد. این1سوزش روحی نبود. کاملا جسمی و مجسم. سوزش عجیبی که در داخل سرش می پیچید و انگار ضربان کندی داشت. مثل این بود که چیزی توی سرش فشار می آورد و انگار اطراف خودش رو با دندون های مینیاتوری می جوید. فرشته با خودش فکر کرد:
-اعصابم دیوونه شده. بقیه درست میگن. به بعضی چیز ها نباید فکر کنم. کاش می شد.
سوزش داخل سرش حالا به دردی بی ضربان و مداوم تبدیل شده بود و انگار داشت از داخل مغزش رو به طرف بیرون فشار می داد. فرشته1لحظه دست گذاشت روی سرش.
-آخ!
خوشبختانه کسی نشنید. چشم هاش رو بست و با تکیه به همراهی عطارد که دستش رو گرفته بود چند قدم بعدی رو بدون دیدن برداشت. درد همون طور که به آرومی زیاد شده بود به آرومی هم در حال کمتر شدن بود. لحظه ای بعد انگار اون فشار آزار دهنده کم و کمتر شد و کاملا از بین رفت. فرشته حواسش رو از سر درد و از پریسا برداشت. روی چتر هاشون پر از برف شده بود و باید متوقف می شدن تا برف ها رو بتکونن. فرشته به پاشیدن اونهمه سفیدی به اطراف خیره شد و با خوشحالی لبخند زد. مجبور بودن هر چند لحظه1بار توقف کنن و چتر هاشون رو از برف بتکونن که فرشته خیلی صحنه حاصل از این کار رو دوست داشت. دونه های برف انگار بزرگ تر شده بودن. خطر بارش تگرگ وجود داشت ولی فرشته هنوز مجذوب زیبایی برف بود و گوش به حرف ها و لطیفه های عطارد پیش می رفت. سرعتشون رو بیشتر کردن تا پیش از شروع تگرگ و احتمالا توفان به ایستگاه برسن و بلاخره نزدیک عصر بود که رسیدن.
-فرشته کجا میری؟ وایسا. همینطوری بی ترمز نرو. به رو به رو1نگاهی بنداز.
فرشته به مقابل خیره شد.
-اینجا چقدر… وای این چه صداییه؟
تیرداد دستش رو گرفت و گفت:
-چیزی نیست. قطار داره میاد. الان صداش بیشتر هم میشه.
-اینجا می ایسته؟
-آره. اینجا می ایسته و ما هم سوارش میشیم. مطمئنم که خوشت میاد.
-ولی من. پیاده رفتن رو ترجیح میدم.
-بله که ترجیح میدی. آخه اینطوری کسی دور و برت نیست و راحت تری. ولی توی قطار شلوغه. اتفاقا واسه خاطر تو یکی هم شده باید باقی راه رو با قطار بریم. حسابی هم شلوغه.
-ای بابا تیرداد ول کن دیگه. نمیشه کمتر اذیت کنی؟
-نه نمیشه. اذیت چیه؟ ایشون لازم داره که چندتا آدم جز ما3تا هم ببینه. اوناهاش قطار اومد.
فرشته به قطاری که سوت می کشید و با سرعت پیش می اومد خیره شد. صدا چنان شدید شده بود که زمین انگار زیر حرکت سریع قطار می لرزید. فرشته حس کرد صدا ها دارن توی سرش می چرخن. ترس. وهم. وحشت از پیروزیِ وهم. دستی آروم دستش رو فشار داد. تیرداد.
-نترس. توجه کن که این صدا چه موزونه. خطری نیست. ما اینجا هستیم.
فرشته به تیرداد و عطارد و ستاره نگاه کرد و انگار گرمی دست های تیرداد و ستاره که از2طرف دست هاش رو گرفته بودن از راه دست هاش به داخل قلب و روحش منتقل و توی تمام وجودش پخش شد. وهم تاریک و انعکاس های ناموزون صدا ها به همون سرعتی که اومده بودن رفتن. عطارد گفت:
-ببین داخلش چه شلوغه.
فرشته به قطار پر سر و صدا خیره بود و هنوز به صدای حرکتش که زمین رو آشکارا زیر پا هاشون به لرزه در آورده بود گوش می داد. هیجان آمیخته با ترسی وجودش رو گرفت. لبخند زد. حس می کرد حالا که تنها نیست دیگه این صدای بلند و این حرکت سریع به نظرش ترسناک نمیان. قطار ایستاد. ستاره دست فرشته و تیرداد رو کشید و گفت:
-بریم سوار شیم تا همه جا ها پر نشده.
عطارد در حالی که همراهیشون می کرد با خنده گفت:
-نترس. به تو جا میدن. چون مطمئنا هیچ دلشون نمی خواد خورده بشن.
ستاره با عصبانیت داد زد:
-باز تو حرف زدی؟ تو اصلا…
تیرداد وسط خنده های عطارد بلند گفت:
-این قطار واسه تمام مسافر هاش جا داره. درضمن چند درصد موج صدای داد و خنده هاتون رو بیارید پایین.
ستاره دوباره داد زد:
-آخه این عطارد1بند جفنگ می پرونه.
و بعد با دیدن خنده های عطارد که شدید تر شده بود بلند تر و با اعتراض بیشتری داد زد:
-الان هم داره می خنده.
تیرداد که خودش هم خندهش گرفته بود ولی نمی خواست صدای ستاره رو از این بالا تر ببره به زحمت خندهش رو قورت داد و با صدایی که از زور خنده فرو خورده لرزش پیدا کرده بود گفت:
-ول کن عطارد دیگه تو هم.
این بحث همچنان ادامه داشت و فرشته همچنان بیرون از ماجرا فقط لبخند می زد و به قطار نگاه می کرد.
-یعنی بعد از این چی میشه؟
این پرسشی بود که توی ذهن فرشته می چرخید. این بخش جدیدی از سفر اون ها بود و فرشته هنوز همون هیجان آمیخته با ترس رو که به نظرش شیرین می رسید با خودش همراه می دید. بدون تحمل انتظار و بدون هیچ دردسری سوار شدن. تیرداد درست گفته بود. قطار انگار ظرفیتش کش می اومد. هیچ کس مشکل جا پیدا نکرد. فضای بزرگ و عجیبی داشت. هر کسی با1مدل و1هیات و1لهجه. آدم های زیادی می اومدن و می رفتن. فرشته و همراه هاش رفتن و در1کوپه جا گرفتن. سر و صدا زیاد بود. حال و هوایی کاملا سفری و برای فرشته جدید. وقتی خیالشون از بابت کوپه راحت شد تیرداد به آخر واگن اشاره کرد و گفت:
-این مجهز ترین قطاریه که می شناسم. واگن بعدی1سالن اجتماعات بزرگه. می تونیم اطلاعات مربوط به برنامه های داخل قطار و ایستگاه ها و خلاصه هرچی می خواییم بدونیم رو از اونجا بگیریم. بیایید بریم اونجا.
ستاره از جا پرید و عطارد هم موافق بود. فرشته با پریشونی که سعی می کرد پنهان نگهش داره گفت:
-من خیلی خسته ام. شما برید من بعد میام.
تیرداد دستش رو کشید و گفت:
-واگن بعد از اجتماعات هم سالن غذا خوریه و من واقعا گرسنمه. میریم اجتماعات و از اون طرف هم میریم دنبال خوردنی. زود باش دیر میشه.
-ولی من واقعا،
-ولی تو واقعا باید بیایی بریم. بجنب من که نمی تونم جای تو بخورم و سیر بشم. درضمن، اجتماعات این قطار رو نمیشه از دست داد. هیچ چی هم که نداشته باشه میشه تماشا کرد و تجربه. پا شو دیر شد.
فرشته با اکراه همراه بقیه به راه افتاد. واگن اجتماعات از داخل اصلا شبیه واگن های کم عرض و طولانی قطار نبود. بلکه شبیه1سالن درست و حسابی بزرگ و پهن درستش کرده بودن و فرشته مونده بود چطور این ممکنه. با اینهمه گاهی ترافیک می شد و مسیر بند می اومد و حرکت قطع می شد. فرشته به اطراف خیره شد. انگار از همه جای دنیا آدم اونجا بود. قیافه ها، مدل ها، لهجه ها. تیرداد رفت تا در مورد غذا خوری قطار بپرسه. ستاره و عطارد هم خواستن گشتی بزنن. فرشته که هنوز کم و بیش با سر گیجه حاصل از اون سردرد مرموز درگیر بود ترجیح داد کنار1میز کوچیک شیشه ای منتظر بمونه. وقتی بقیه رفتن فرشته حس کرد دوباره سردش شده. از تنها موندن در1محیط ناآشنا و اینهمه شلوغ وحشت داشت. سعی کرد هرچی کمتر به چشم بیاد. خودش رو تا حد امکان کشید طرف کنج دیوار و توی خودش جمع شد.
-خانم!خانم با شمام! آره خود شما. میشه بگید ساعت دقیقا چنده؟
فرشته با حیرت به کسی که مخاطب قرارش داده بود نگاه کرد. دختری ناشناس با لبخندی مخصوص افراد خنده رو و عادی. دخترک به فرشته خیره شد و در حالی که به تیرداد اشاره می کرد گفت:
-از اون آقا ساعت پرسیدم گفت شما می تونید کمک کنید.
فرشته به اطراف نگاه کرد و با دست لرزان به ساعت دیواری بزرگی که روی دیوار مقابل و درست پشت سر دختر بود اشاره کرد و در همون حال با لکنتی کاملا مشهود جواب داد:
– 3.
دخترک به پشت سرش و به ساعت دیواری نگاه کرد و خندید.
-ای وای چطور ندیدمش؟ خیلی ممنون. اگر من بودم ساعت رو اونجا نصب نمی کردم. جاش به نظر من این طرف سالنه. یعنی درست بالای سر شما تا هر کی از در وارد میشه ببینه. نظر شما چیه؟ قبول دارید؟
فرشته با گیجی آشکار جواب داد:
-خوب من، بله خوب.
دختر که انگار متوجه حال پریشون فرشته نشده بود از موافقت فرشته خوشحال شد و با شادی گفت:
-چه سرده مگه نه؟ با این که تازه3بعد از ظهره ولی انگار می خواد شب بشه. از دست این کوتاهی روز های زمستون. من که خوشم نمیاد. شما چی؟
فرشته در حالی که به وضوح عرق پیشونیش رو پاک می کرد با همون لکنت و به زور جواب داد:
-من. من.رو. روز. ها رو تر. ترجیح میدم. شب. شب های زمستون. خیلی. زیادی تا. تاریکن.
دخترک با رضایت سری تکون داد و گفت:
-دقیقا همین طوره. خیلی هم درازن. باز شب های تابستون بهترن. هم کوتاهن و هم ستاره دارن و آدم توی تاریکیش خفه نمیشه. شما قطار سواری دوست دارید؟ من که خیلی دوست دارم. از ماشین خیلی بهتره مگه نه؟
-من، من نمی دونم. به. به نظرم. درست میگید.
-شما دفعه اولته که سوار میشی؟ من خیلی سوار شدم. باور کن از ماشین بهتره. حالا صبر کن ببینی. مخصوصا این قطار خیلی عالیه. توش هرچی بخوای می بینی. از عر جا که فکرش رو کنی آدم میاد. گاهی اینقدر پر میشه که قاطی می کنه و توقف اجباری داریم ولی باز راه می افته. حالا صبر کن حسابی معتادش میشی و دیگه دلت نمی خواد پیاده بشی. بعضی کوپه ها درشون بسته هست. خیلی دلم می خواد ببینم توشون چه خبره. بعضی ها یواشکی میرن می بینن. هم شهری ما گفته راهش رو بهمون یاد میده تا بریم ببینیم. گفت آموزش هاش رو به همه میده تا هر کسی دلش خواست استفاده کنه. شما هم حتما بگیر. ممنوعه ها همیشه جذابن مگه نه؟
فرشته حس کرد تمام وجودش یخ زد. از ممنوعه ها هیچ خاطره خوشی نداشت.
-نمی دونم. شا. شاید چون. ممنوع هستن.
-آفرین!اصلا نصف جذابیتشون به همین ممنوع بودنشونه دیگه. شاید هم از نصف بیشتر.
فرشته نمی دونست از دست این هم صحبت اجباری کجا در بره. داشت گریهش می گرفت. حس می کرد واقعا نمی تونه حرف بزنه. ولی طرف ظاهرا نمی فهمید چون خیلی جدی منتظر جوابش بود. فرشته در حالی که دست هاش رو به هم فشار می داد گفت:
-من. من واقعا،
دخترک خندید و در حالی که دست های فرشته رو از هم جدا می کرد گفت:
-شما چرا دست هات رو اینقدر می پیچونی؟ درد می گیره ها! ببین قطار داره راه می افته.
دختر درست می گفت. قطار آروم آروم داشت حرکت می کرد. اول به کندی خیال، بعد کمی تند تر و بعد، تند تر، تند تر، و باز هم تند تر. دخترک هنوز دست های فرشته رو توی دستش نگه داشته بود و فرشته حس می کرد دلش می خواد همون لحظه بخار بشه بره هوا و دیگه جلوی چشم هیچ کسی نباشه. یکی دختر رو صدا زد. دخترک با خوشحالی گفت:
-دوست هام اومدن. باز می بینمت.
و بعد دستی واسه فرشته تکون داد و رفت و فرشته نفس راحتی کشید. تیرداد با رضایت به این صحنه نگاه می کرد. ستاره یواشکی در گوشش گفت:
-گناه داشت تیرداد. چرا اذیتش می کنی؟ قیافهش رو ندیدی؟ واقعا داشت زجر می کشید.
تیرداد با اطمینان جواب داد:
-چرا قیافهش رو دیدم. هیچ دلیلی نداره موقع حرف زدن با1آدم زجر بکشه. چندتا از این صحنه ها که پیش بیاد واسهش عادی میشه و دیگه به قول تو زجر نمی کشه.
-ولی آخه.
-دیگه آخه نداره. ببین ستاره، فرشته باید از این حصار بیاد بیرون و من خیال ندارم فقط تماشا کنم که توی این حصارش بهش خوش بگذره تا آخر عمرش. توی این قطار آدم زیاده. هر کدوم هم مال1جایی هستن. فرشته مثل من و تو و همه باید بتونه باهاشون در حد رفع نیاز های اجتماعی قاطی بشه و میشه. فقط1کمی کار می بره. نگران نباش. طوریش نمیشه.
عطارد با1سینی آب میوه اومد. به فرشته که تقریبا داشت از حال می رفت نگاه کرد و گفت:
-اینجا رو! چی شده فرشته؟ باز که تنظیماتت به هم خورده. بیا بخور فشارت درست بشه. فرشته لیوان رو از عطارد گرفت، تشکر کرد و دوباره چشم دوخت به منظره های بیرون قطار که حرکتشون تند و تند تر می شد. دستی به شونهش خورد.
-آآآخ!
برگشت. تیرداد. سعی کرد چهره در هم رفته از دردش رو پشت ماسک1لبخند پنهان کنه. تیرداد هم سعی کرد فهمیدنش رو نشون فرشته نده.
-داری چیکار می کنی فرشته؟ تاب می خوری؟
-آره. قطار انگار1تاب خیلی بزرگه. خوشم میاد از تاب خوردن.
-تاب رو بیخیال شو بیا بریم ما گشنهمونه. راستی اونجا رو دیدی؟
فرشته نگاه کرد و1تابلوی خیلی بزرگ روی یکی از دیوار ها دید که چند نفر داشتن روی بعضی قسمت هاش چیز هایی می زدن یا زیر کاغذ هایی که پیش از این زده شده بود چیز هایی می نوشتن. فرشته از دیدن اون تابلو که تمام1دیوار اجتماعات رو کاملا پوشونده بود تعجب کرد.
-عجب تابلوی بزرگی! تا حالا برد به این بزرگی ندیده بودم!
ولی پیش از این که چیزی بپرسه تیرداد گفت:
-خبر ها، برنامه ها، و مطالبی که صاحب هاشون می خوان به اشتراک گذاشته بشه رو می زنن اونجا. اون وسط نقاشی هم هست. فرشته تو قشنگ نقاشی می کنی. چرا به اسم خودت نقاشی هات رو نمی ذاری اونجا؟
فرشته وحشتزده نگاهش کرد:
-بیا بریم به نظرم واقعا غذا لازم داری.
-من حواسم هست. خوب چی میشه مگه؟
-تو رو به خدا تیرداد بیا بریم.
تیرداد1لحظه با خودش کلنجار رفت ولی نتونست از پس میل شدیدش به آزمایش چیزی که مدت ها بود می دونست بر بیاد. این کار رو درست نمی دونست ولی… تصمیمش رو گرفت. در حالی که لبخند می زد رو به فرشته گفت:
-خوب راست میگی. بعدا میشه حرفش رو زد. حالا فقط غذا. بزن بریم.
و با ضربه ای کمی محکم تر از1ضربه معمولی زد روی شونهش.
-آآآخ!
تیرداد با تعجبی ساختگی نگاهش کرد.
-چی شد؟ من که خیلی یواش زدم. درد می کنه؟
-مثل این که دیشب بد خوابیدم.
-ولی دیشب تو اصلا نخوابیدی. تمام مدت داشتی همراه ما برف رو تماشا می کردی و به بحث من و ستاره و عطارد گوش می دادی و نقاشی می کشیدی و …
-نمی دونم شاید از خستگی باشه. شاید سرما خوردم.
-و شاید هیچ کدوم این ها نیست و این درد همیشه باهاته. چون هر زمان که من یا هر کسی دست روی شونه هات زدیم تو از جا پریدی. از زمانی که شناختمت همینطور بودی. مگه جای1زخم چقدر می تونه دردناک باشه؟ مگر این که چیزی مانع التیامش بشه. مثلا1نشونه نحس عوضی.
فرشته با رنگی به سفیدی گچ چند قدمی از تیرداد دور شد و در همون حال گفت:
-من که رفتم غذا خوری. شما ها اگر دلتون می خواد همین جا بمونید.
ستاره و عطارد که جز این بخش آخر چیز دیگه ای نشنیده بودن همون طور که مغز هم رو می خوردن راه افتادن و تیرداد هم همراهشون بود.
اول شب مثل وسط روز داخل قطار شلوغ بود. فرشته و هم سفر هاش داخل کوپه بودن و در مورد دیده هاشون با هم حرف می زدن. ستاره دلش می خواست بتونه روی اون تابلوی بزرگ چیز بنویسه و عطارد بهش می خندید. تیرداد باهاشون حرف می زد ولی ذهنش عجیب مشغول بود. فرشته از پنجره کوپه به آسمون شب که مثل قیر سیاه بود نگاه می کرد.
-چی می شد اگر فقط1ستاره می دیدم؟ اونهمه ستاره پس کجا رفتن؟ بیایید بیرون دیگه. پس کجا هستید؟ بیایید بیرون. فقط1کوچولو. تو رو خدا.
-با خودت حرف می زنی فرشته؟
-هان عطارد! ستاره رو کشتی حالا نوبت منه؟
ستاره معترض داد زد:
-این؟ مال این حرف هاست مگه؟ از پس من بر نمیاد.
عطارد وسط خنده گفت:
-آره بابا راست میگه. مگه من بیچاره از پس زبون7شاخ این دیو مسلم بر میام؟
ستاره با شنیدن این حرف بلند شد که عطارد رو با هرچی دستش می رسه بزنه و فرشته که همین رو می خواست برگشت به حال و هوای خودش. دیگه یاد گرفته بود. هر زمان یکی از اون3تا در مواقعی مثل این بهش گیر می دادن فرشته1طوری اون ها رو به هم مشغول می کرد و خودش بی دردسر و آروم در کنار اون ها در هوای خودش سیر می کرد. فرشته تیرداد رو ندید که چنان متفکر و متمرکز تماشاش می کرد که از زور فشاری که به ذهنش می اومد به پیشونیش عرق نشسته بود. اگر کسی نگاهش می کرد در چهرهش حالتی عجیب می دید که ترکیبی بود از خشم و تاثر و تمرکز و نفرتی گنگ و ناشناس که مشخص نبود از کی و از چی نیرو می گرفت. فرشته نگاه نکرد و این ها رو ندید. حواسش به آسمون بود. چقدر دلش می خواست ستاره ها رو ببینه. ولی چرا؟ چرا اینهمه دلتنگ ستاره ها بود؟ مگه اون ها جز1مشت نقطه ریز نورانی و چشمک زن چی بودن؟ چرا فرشته حس می کرد ستاره ها باید براش بیش از این باشن؟ دوباره سوال های مدل به مدل به ذهنش هجوم آوردن. فرشته نفهمید چقدر گذشته بود که با تماس دستی که خیلی آروم و با احتیاط شونه هاش رو لمس کرد به خودش اومد. لمس اون دست ها به طور واضحی آروم و با ملاحظه بود. طوری که حتی فرشته فهمید هدف از این احتیاط پرهیز از ایجاد درده. ولی با وجود اونهمه احتیاط فرشته سوزش ناخوشآیندی توی شونه هاش حس کرد و آروم خودش رو کشید عقب. تیرداد آروم گفت:
-درد می کنه؟ بعد از اینهمه سال؟
-چی؟ کدوم سال؟ من که نمی فهمم.
-ایرادی نداره. ببین من روی اون برد توی اجتماعات خوندم توی شهر بعدی1جراح عالی اومده. چرا اقدام نمی کنی؟
فرشته با نگاهی متحیر و گیج به تیرداد خیره شد.
-چی میگی تیرداد؟
-فرشته، تا حالا به این فکر کردی که زندگی با شونه های آزاد چقدر می تونه قشنگ باشه؟ این فقط1جراحی ساده می خواد. چرا انجامش نمیدی؟ اون نشون لعنتی رو از روی شونه هات بردار و سبک شو. واقعا خودت حس نمی کنی دیگه زمانش رسیده باشه؟
قیافه فرشته تجسم حقیقی از وحشت رو به نمایش گذاشته بود.
-من نمی فهمم. تو رو خدا تیرداد دیگه تمومش کن. چه نشونه ای چه کشکی؟ این حرف ها واقعی نیستن. من هیچ وقت بهت نگفتم که…
تیرداد دست فرشته رو گرفت و آروم تکون داد و گفت:
-تو بهم نگفتی. لازم نیست تو بگی. برای فهمیدن راه کم نیست.
فرشته خودش رو با حرص عقب کشید و بلند گفت:
-اون دفتر پریسا منبع مطمئنی نیست. مگه آخرش رو نخوندی؟ من1ناکس واقعیم . من اون مزخرفات رو سر هم کرده بودم تا واسه خودم…
تیرداد اجازه نداد ادامه بده. اگر هم اجازه می داد معلوم نبود فرشته می تونست ادامه بده یا نه. هم زمان با طنین اسم پریسا اشک بود که مثل سیل صورتش رو پوشوند و نفسش از شدت بغض بند اومد.
-ببین فرشته، بذار واسه همیشه خیالت رو راحت کنم. اگر برای من کامل ثابت بشه که پریسا درست می گفت و تو واقعا از سر بدجنسی براش اعصاب خوردی ساختی تا اذیتش کنی و نیتت هم فقط و فقط بدجنسی بوده باز هم تو رفیق من هستی. تو می تونی این رو بفهمی؟
فرشته از وسط بغض سنگینش فقط تونست بگه:
-نه. نه.
-باید بتونی بفهمی. واقعا باید بفهمی فرشته.
فرشته که دیگه به زور نفس می کشید به زحمت تکون دادن1کوه تونست بگه:
-نه. برای چی؟
تیرداد احتیاط رو کنار گذاشت و بلند و محکم گفت:
-برای این که هر کسی صاحب و مالک عقل و شعور خودشه. برای این که عقل من بهم میگه هیچ روانی توی این دنیا وجود نداره که بخواد صرفا واسه اذیت کردن یکی دیگه خودش رو تا این اندازه اون هم به این مدت طولانی زجر بده. اگر هم به فرض محال همچین چیزی باشه عقل من کجاست که اجازه بدم این اتفاق برام بی افته؟ اگر چنین چیزی از طرف هر کسی برای من پیش بیاد خودم هم بی تقصیر نیستم. در همچین موقعیتی من اگر1جو معرفت داشته باشم باید بفهمم کسی که پدر خودش رو در آورد فقط برای اذیت کردن من حتما1درد جدی داره. نه در این کثافت کاری باهاش همراهی می کنم نه توی وضعیت پریشونش رهاش می کنم. زور می زنم تا اول خودم و بعد از خودم اون بیچاره رو از این زجری که تحمل می کنه نجاتش بدم. حتی اگر تمام این ها که گفتم باطل و اشتباه باشه، من پریسا نیستم. من تیردادم. هرچی با پریسا کردی و داشتی همراه پریسا تموم شد و رفت. پریسا1آدم جدا بود و من یکی دیگه. این ها رو چی؟ این ها رو می فهمی؟ فرشته، تو باید بفهمی. تو برای پریسا زمانی بد شدی که دیگه نخواستی تعییدش کنی. وقتی مطمئن شد که به هیچ عنوان حاضر نیستی پشت سر شاهین بری وسط دود. زمانی که دیگه نخواستی برای همراهی با شاهین همراهیش کنی. اگر حاضر می شدی و باز هم همراه بودی در صورتی که زنده می موندید پریسا باز هم سکوت می کرد و خدا می دونه دفعه بعد چطور و کجا این ضربه رو می زد به فرق سرت. تو بی تقصیر نبودی ولی پریسا هم بی تقصیر نبود فرشته. لازم نیست تو بار گناه جفتتون رو تنهایی روی دوشت ببری. فقط مال خودت رو ببر کافیه. درضمن، پریسا در مورد شونه هات هیچ کمکی بهم نکرد. پریسا هیچ کمکی در هیچ موردی بهم نکرد جز این که توی اون دفتر کذاییش خودش و امثال خودش رو درست و حسابی بهم معرفی کرد و بهم یاد داد که هرگز در هیچ کجای عمرم دلم نخواد با کسی مثل خودش طرف باشم. من برای فهمیدن حقیقت درد رفیقم به کسی مثل پریسا احتیاج ندارم. تو باید بفهمی. و من پریسا نیستم فرشته. این رو هم تو باید بفهمی. پس لطفا همین امشب این ها که گفتم رو به خاطرت بسپار و فراموش نکن. به خصوص اون هایی رو که در مورد خودم بهت گفتم.
فرشته بی توجه به ستاره متعجب و عطارد شاکی و عصبانی به شدت هق هق می زد. تیرداد آروم مو هاش رو نوازش کرد و گفت:
-بسه دیگه. ببین جوجه هات هم بیدار شدن و خوششون نمیاد از این لرزش شونه هات. پا شو برو1آبی به صورتت بزن و1گردشی هم کن و بیا.
ستاره با اشاره تیرداد بلند شد و دست فرشته رو گرفت و راه افتادن طرف بیرون کوپه. ستاره همونطور که فرشته رو تقریبا با خودش می کشید گفت:
-چرا خودت رو از دست کابوس این پریسا خلاص نمی کنی؟ ببین، تیرداد راست میگه. شما توی سفرتون با هم بودید. من نمی فهمم این پریسا حرف حسابش چی بوده؟ تازه اصلا هرچی بوده بوده. اون دیگه زنده نیست فرشته. ولش کن دیگه.
عطارد در حالی که نگاه عصبانیش رو می ریخت سر تیرداد با حرص گفت:
-بله خوب. باید ولش کنه. ولش می کنه اگر بذارن. مگه اجازه میدن؟
تیرداد حس کرد دیگه ظرفیت کوتاه اومدن رو در خودش نمی بینه. به ستاره گفت:
-برید و توی راه برگشت ببینید روی برد اجتماعات چیز جدیدی زدن یا نه.
ستاره دست فرشته رو گرفت و رفت و تیرداد آماده شروع1مجادله شد. مجادله ای که به محض بسته شدن در کوپه در گرفت.
-ببین تیرداد، تو دیگه جدی شورش رو در آوردی. واقعا خیلی بهت خوش می گذره وقتی با زنده کردن اسم و رسم اون دختره واسه این بیچاره اذیتش می کنی؟
-نه عطارد. بهم خوش نمی گذره. ولی بر عکس تو بهم خوش نمی گذره زمانی که می بینم این به قول تو بیچاره باید از هرچی خاطره و موزیک و تصویر و منظره و حتی از1لحنی که پریسا رو یادش میاره زجر می کشه. عطارد، تمام اطرافیان فرشته ما3نفر نیستیم. تازه هم که باشیم. چرا همه ما باید همیشه مواظب باشیم تا چیزی نگیم که خاطرات فرشته اذیتش کنن؟ این خیلی مسخره هست. من موافقش نیستم و مطمئنم که خود فرشته هم این رو نمی خواد. فرشته باید بتونه زندگی کنه. تقدیر همیشه ما رو لای پر قو پیش نمی بره. فرشته باید این ها رو بفهمه و ظاهرا تو هم باید این ها رو بفهمی. درد ها رو باید درمون کرد نه این که پوشوندشون. یعنی حالا چون فرشته از اسم و رسم پریسا خاطره داره دیگه هیچ کسی حق نداره توی دنیا اسمش پریسا باشه تا فرشته گریه نکنه؟ تو واقعا به این نظراتی که میدی باور داری؟ من خیال می کردم با درایت تر از این ها باشی.
عطارد که از عصبانیت قیافهش عوض شده بود با تمسخری آمیخته به خشم گفت:
-پس به نظر تو این نمایش مسخره امشبت قدم بزرگی بود به سوی درمان فرشته بله؟ محض اطلاع. تا پیش از این که شما اسم پریسا رو ببری اون داشت واسه خودش فکر می کرد و تازه1کاغذ و قلم برداشته بود و آسمون رو نگاه می کرد و می خواست واسه خودش نقاشی کنه. ته لبخندی هم داشت که جناب عالی ضایعش کردی. این بیچاره امشب تا خود صبح توی حال خودش نیست. جدی نمی فهمی یا نمی خوایی بفهمی یا می فهمی و عشق می کنی؟
تیرداد هم که از جا در رفته بود بلند تر و تند تر گفت:
-به جهنم که توی حال خودش نیست. اصلا بی خود توی حال خودش نیست. تا کی باید اینطور باشه؟ بذار چند شب تا صبح توی حال خودش نباشه و بعدش درست بشه. بهتر از اینه که تمام عمرش خودش و اطرافیانش از ترس شکستن قوانین مدارا جرات نکنن بهش نزدیک بشن. حالا هم می تونه کاغذش رو برداره و نقاشی کنه. بذار گریه کنه. بذار حالش بد باشه. ولی خوب میشه. بلاخره خوب میشه. عطارد، به نظر من مسأله ها رو باید حلشون کرد نه این که صورت رو انداخت توی بخاری تا بسوزن. فرشته باید بتونه عادی باشه. مثل همه. این مسخره بازی ها هم باید تموم بشه. حالا این وسط فرشته دردش میاد؟ خوب بذار بیاد. اصلا کی گفته درمون بدون درده؟ درمون تو به این درد کارساز نیست عطارد. دیگه تمومش کن.
-و درمون تو کارسازه؟ ببینم تو دکتری؟ روانشناسی؟ متخصصی؟ آدمشناسی؟ تو آگاه تمام عیاری؟ روی چه سندی همچین آزاری به این بیچاره میدی؟
-این بیچاره نیست عطارد. این فرشته هست. رفیق خسته من که دلم نمی خواد اینطوری پیش بره. من هیچ کدوم از این هایی که گفتی نیستم. من فقط کسی هستم که از ته دل می خوام بهش کمک کنم. می خوام درمون بشه نه این که با سکوت مسخره ام در باره هرچی که فرشته نمی خواد بشنوه موقتا تسکینش بدم و طبق نظر تو امیدوار به معجزه زمان باشم که شاید درستش کنه. من باهات موافق نیستم عطارد و دیگه هم خیال ندارم خودم رو و دنیای اطراف فرشته رو به خاطر گریه کردن هاش سانسور کنم. تا جایی هم که از دستم بر بیاد اجازه نمیدم تو یا هر کسی دیگه این کار رو کنید.
عطارد بر افروخته از خشم از جا پرید.
-تیرداد، تو، …
در کوپه باز شد و ستاره و فرشته وارد شدن. ستاره با سرخوشی گفت:
-وای بلند شید بیایید. باید ببینید. توی اجتماعات پارتیه. تولد یکی از مسافر هاست و دوست هاش براش جشن گرفتن همه قطار هم دعوتن. بجنبید داره شروع میشه. آخجون!.
دیگه جای بحث نبود. ستاره پشت سر هم از شلوغی اجتماعات و جشن و موزیکی که پخش می شد و کاغذ رنگی و بادکنک و کیک تولدی به بزرگی1واگن و تبریک های رنگی و قشنگ و مدل به مدلی که روی برد اجتماعات زده بودن می گفت و می گفت و مشغول آماده شدن و سیخونک زدن به فرشته و بقیه برای آماده شدن بود و چند لحظه بعد دیگه اثری از اون جو خطرناک باقی نذاشت و همه رو انگار مثل برف روی چتر هاشون تکوند و ریخت دور. چیزی نگذشت که هر4تاشون در فضایی شاد و شلوغ به طرف اجتماعات به راه افتادن.
***
قطار سریع السیر فرشته و همراه هاش سوار مرکب زمان پیش می رفت. گذر زمان رو کسی نمی فهمید ولی از حرکت قطار همه لذت می بردن. هر چند وقت1بار توقف داشتن ولی معمولا زیاد طول نمی کشید و باز راه می افتادن. فرشته حالا1بخش کوچیک از اون برد بزرگ اجتماعات رو در توافقی ناگفته به خودش اختصاص داده بود و اجازه نمی داد اون بخش کوچیک خالی بمونه. معمولا یکی2تا از نقاشی های فرشته اونجا بودن و حتی در زمان هایی که چیزی اونجا نبود کسی به اون قسمت کوچیک چیزی نمی چسبوند. فرشته هرچی دستش می رسید می کشید. یعنی خودش اینطور می گفت ولی عطارد قبول نداشت. به نظر عطارد فرشته همینطوری نمی کشید. به خصوص این که دیده بود پای بعضی از کاغذ هاش لکه خیلی نامحسوسی هست که پاک نمی شد. نقش نامشخصی از اشک. فرشته بی توجه به انتقاد های عطارد و تعریف های تیرداد و نگاه های تحسین آمیز یا منتقد اطرافش به اون بخش کوچیک از تابلو فقط نقاشی می کرد و می چسبوند. و1روز صبح که با تعجب امضای کوچیکی رو دید که زیر نقاشیش زده شده بود، ماتش برد. زیر امضا با خط ریز نوشته شده بود:
-سلام. این بخش تابلو رو اتفاقی دیدم. تو قشنگ نقاشی می کنی. ولی چرا آسمون های نقاشی هاتهمیشه شب هستن؟ تمرین کن تا بتونی روز رو هم بکشی. همینطور زمین رو، بهار رو، رودخونه و1باغ پر از گل رو. این ها هم قشنگن و تو می تونی نقاشیشون کنی. ادامه بده. بیشتر بکش. از حالا که میام روی تابلو رو بگردم به این بخشش نظر مخصوص می کنم ببینم جدید کشیدی یا نه. می خوام بعدیش رو ببینم.
فرشته چنان حیرتی کرده بود که نفهمید تیرداد کی بهش رسید.
-خوب، از چی اینهمه تعجب کردی؟
فرشته که از حضور تیرداد خبر نداشت به شدت از جا پرید.
-سلام.
-علیک سلام. چته بابا؟ چیه تا حالا خط و امضا ندیدی؟ تعجب نداره. مگه ندیدی زیر نوشته های هم چیز می نویسن؟ زود باش. بیا قلمم رو بگیر جوابش رو بنویس دیگه.
-این که اسمش رو نزده.
-خوب نزده باشه. بدون اسم ها جواب ندارن؟
-ولی من چی بنویسم؟
-واسه تو نوشته جوابش رو من بگم؟ زود باش بنویس بریم صبحانه. دفعه بعد هم قبل از غیب شدنت1خبری بده. نزدیک بود بریم اطلاعات قطار بگیم جستجوی ویژه راه بندازن. باورت نمیشه، ستاره خیال می کنه تو خودت رو پرت کردی بیرون.
فرشته نگاه ماتی به تیرداد انداخت و1دفعه زد زیر خنده.
-خودم رو پرت کردم بیرون؟ آخه واسه چی؟
تیرداد که این جمله رو اتفاقی و بی منظور نگفته بود با دقتی خیلی زیاد ولی کاملا پنهانی تمام رفتار و گفتار فرشته رو زیر نظر گرفت و دوباره با ظاهری بیخیال و شاد و بی تفاوت گفت:
-ستاره هست دیگه. دید نیستی پیش خودش فکر کرد نکنه سر خودت1بلایی آورده باشی.
فرشته که هنوز می خندید گفت:
-یعنی1بلای کوچولو در حد خودکشی؟ خاطرت جمع. من خودکشی نمی کنم. راستش تا چند وقت پیش بدم نمی اومد از1طریق بی درد و سریع خودم رو خلاص کنم ولی حالا ترجیح میدم همینجا بمونم و ببینم آخرش چی میشه.
تیرداد با مهربونی و اطمینان گفت:
-آخرش همون چیزی میشه که خودت بخوای فرشته. شاید ما نتونیم همه چیز زندگی رو عوض کنیم. ولی می تونیم بهتر زندگی کنیم. حتی اگر این رو هم نتونیم دسته کم می تونیم از همین زندگی، از این سفر، از1امضای موافق زیر نقاشیمون، از تصور این که3تا دوست دنبالمون می گردن اگر غیب بشیم لذت ببریم، نمی تونیم؟
فرشته دست تیرداد رو گرفت و آروم جواب داد:
-معذرت می خوام که غیب شدم. حتی1درصد تصور دلواپس شدنتون رو نداشتم. من فقط…
تیرداد خندید و گفت:
-ولی ما واقعا دلواپست شدیم. اگر بدونی عطارد چه ها که به من نگفت. آخه اون خیال می کنه تقصیر منه. می دونی؟ عطارد معتقده تو باید از هر چیزی که اذیتت می کنه دور باشی تا زمان اثرش رو از خاطرت پاک کنه و حالت بهتر بشه. حالا هرچی می خواد طول بکشه. از این که من مجبورت می کنم در مورد پریسا یا گذشته حرف بزنی یا مثلا فلان موزیک آشنای تو و پریسا یا مثلا بحث در مورد فلان موضوع مشترک بین تو و پریسا رو وقتی تو وارد میشی قطع نمی کنم به شدت از دستم کفریه. امروز صبح هم که دید نیستی و هرچی گشت پیدات نکرد با اعتماد به نفس کامل بهم گفت اگر تو بلایی سر خودت آورده باشی از پنجره قطار پرتم می کنه بیرون.
فرشته دست تیرداد رو محکم فشار داد و وقتی حالت متعجب تیرداد رو که1لحظه بعد نقش1خنده با مزه پوشوندش رو دید تازه فهمید که فحشی نثار این تهدید عطارد کرده. به محض این که خواست حرفی بزنه صدایی توی تمام قطار پیچید.
-کلیه مسافر ها توجه کنن. اعلام موقعیت ویژه. ما دنبال گم شده ای هستیم. همه در جای خودشون مستقر بشن. تمام قطار باید در کوتاه ترین زمان جستجو بشه. لطفا با حفظ نظم با ما همکاری کنید. از هر کسی که صاحب این نشونه ها رو دیده یا در موردش اطلاعی داره می خواییم هرچه سریع تر به واحد اطلاعات قطار مراجعه کنه. لطفا دقت کنید. موضوع مهم و اضطراریه. نشونه ها…
فرشته با وحشت به نام و نشون خودش که از بلند گو با اون صدای فراگیر طنین مینداخت و توی تمام قطار پخش می شد گوش داد. قیافه تیرداد به صورت شکلکی از حیرت و وحشت و خنده در اومده بود و فرشته نمی دونست این حاصل از تماشای چهره خودشه یا شنیدن چیزهایی که خودش هم داشت از بلند گو می شنید. وقت هم نداشت به این چیزها فکر کنه. شنید که تیرداد گفت:
-دیوونه ها! بهشون گفته بودم صبر کنید. کار خودشون رو کردن.
فرشته متحیر به اطراف نگاه کرد. انگار نمی دونست حالا چیکار کنه. تیرداد دستش رو گرفت و در حالی که فرشته رو به طرف در اجتماعات می کشید گفت:
-بریم.
لحظه ای بعد، هر2با آخرین سرعتی که براشون امکان داشت به طرف واحد اطلاعات می دویدن.
***
لحظه ها، ساعت ها، روز ها می گذشتن. فرشته و همراه هاش توی قطار پیش می رفتن و پیش می رفتن. فرشته آهسته آهسته از جهان تاریک وهم و سکوتش با کمک اطرافیانش به بیرون سرک می کشید و مثل پروانه ای که کند و آروم از داخل پیله کرم ابریشم در بیاد، از اون جهان نفرین شده در حال خارج شدن بود. هرچند هنوز خیلی راه تا عادی شدن در پیش داشت ولی اوضاع واقعا از گذشته بهتر بود. تیرداد چنان رضایتی از این موضوع داشت که عطارد رو به خنده مینداخت. حالا دیگه فرشته خیلی بیشتر از پیش شبیه مردم عادی اطرافش بود. البته نه کاملا. هنوز از صدا های بلند خودش رو جمع می کرد. هنوز تحمل جمع های نا آشنا رو نداشت. هنوز در مواجهه با موقعیت غیر منتظره آشکارا می لرزید و تعادلش رو از دست می داد. ولی حالا دیگه تا حد زیادی می تونست سعی کنه به خودش مسلط تر باشه. تا جایی که ستاره معمولی تر شدنش رو تعیید کرد. فرشته عادی تر، عاقل تر، منطقی تر به دنیای اطرافش توجه می کرد و آروم، خیلی آروم در حال شناختن و تجربه چیز هایی بود که پیش از این هیچ تصوری ازشون نداشت. داشت یاد می گرفت زندگی معمولی چطوریه. و از همه مهم تر، داشت خوشش می اومد. فرشته کم کم حس می کرد زندگی، زمین، خاک، اینقدر ها هم که تصور می کرد تاریک و زشت نیستن. حالا حس می کرد از بودن در کنار همراه هاش خوشحاله و گاهی اصلا فراموش می کرد چقدر سردشه. و گاهی اصلا سردش نبود. از این آخری وقتی متوجهش شد به شدت حیرت کرد. تعجبش چنان زیاد بود که ترسید. اینقدر ترسید که1روز صبح با گریه به تیرداد گفت:
-تیرداد!من حس می کنم وارد1مرحله جدید از جنون شدم. نمی تونم واسهت توضیح بدم ولی، ولی، ولی به نظرم1چیزیم شده.
در جواب اصرار های تیرداد که می خواست بدونه چی شده فرشته فقط گریه کرد و آخرش گفت:
-تیرداد!به نظرم من تبدیل به1چیزی شدم. شاید1موجود عوضی.
بلاخره تیرداد به هر زبونی که بود تونست به حرفش بیاره و جریان رو بفهمه. این که فرشته دیشب آتیش رو فراموش کرد و بدون پروای خاطرات آتیش و بدون توجه به سنگینی نشونه ای که روی شونه هاش سنگینی می کرد، بدون دلواپسی از سرما و بدون پروای هر چیزی که تا پیش از اون شب ازش می ترسید، بعد از سال ها مو هاش رو باز کرده بود و با پیراهن شب بلند آبی رنگی که روی شونه هاش فقط با تور براق ستاره نشانی پوشیده شده بود، رفته بود کنار پنجره بزرگی که معمولا پشتش نقاشی می کرد و اونجا خودش رو، مو های بازش رو و حتی شونه های همیشه پوشیده، سنگین و دردناکش رو تمام قد سپرده بود دست بادی که با حرکت قطار می وزید و صورت و شونه ها و تمام جسمش رو نوازش می کرد و مو هاش رو به بازی گرفته بود. مو هایی که از وقتی در کام آتیش سوخته بود دیگه حس نکرده بود که در حال رشد مجدد هستن و دیشب بعد از سال ها تازه می دید که دوباره رشد کردن و چقدر بلند و قشنگ شدن. و مهم تر این که این تجربه نه تنها به نظرش بد و ترسناک نیومده بود بلکه خیلی هم بهش خوش گذشته بود و بعد از مدت طولانی که رو به روی باد داشت کیف می کرد تازه متوجه شده بود که اصلا اصلا سردش نیست و بر عکس خیلی هم داره بهش خوش می گذره. . تیرداد بعد از شنیدن حرف های فرشته که در نظر خود فرشته اعترافات ترسناکی بودن اینقدر خوشحال شد که نتونست و نخواست پنهانش کنه. بلند خندید، فرشته رو محکم بغل کرد و گفت:
-دوست عزیز من! اصلا اینطور نیست. تو نه دیوونه ای نه1موجود عوضی. فرشته، تو واقعا نباید همیشه سردت باشه. کاری که تو کردی خیلی عادیه. این که همیشه مو هات بسته و شونه هات پوشیده باشن درست نیست. هیچ کجای قانون راستی و درستی همچین چیزی تعیید نشده. این که تو حفظش کردی وفاداری به آتیش نیست. این تعهد به درده. تو در تمام این سال ها که گذشت به دردی وفادار موندی که حس می کردی و حس می کنی بهش تعهد داری. و دیشب دلت خواست از زیر این تعهد عجیبت در بیایی و از زندگیت لذت ببری. این هیچ بد نیست فرشته. این عالیه. باور کن. این واقعا عالیه. اینقدر خوشحالم که دلم می خواد از خوشحالی آواز بخونم.
صدایی درست از پشت سرشون هر2تا رو حسابی ترسوند. عطارد.
-لطفا این کار رو نکن. اگر تو آواز بخونی قسم می خورم که بلند گریه کنم. پا شید. قطار اینجا توقف داره. می تونیم بریم توی این شهر بی قواره1گشتی بزنیم و سر ساعت برگردیم. و البته بلیت هامون رو تمدید کنیم. وگرنه قطار میره و هر کسی بلیت نداشته باشه بای بای.
تیرداد به فرشته که با تصور بلند گریه کردن عطارد از شدت خنده به خودش می پیچید نگاه کرد و با لبخند گفت:
-خوب فرشته. بلیتت رو که تمدید می کنی، نمی کنی؟
فرشته فوری خنده یادش رفت و بدون مکث جواب داد:
-اوه آره حتما. این قطاره بدون من نمیره. راستی چجوری باید تمدیدش کنم؟
تیرداد که حس می کرد از شدت خوشی می تونه از لب پنجره پرواز کنه بره آسمون دست فرشته رو گرفت و گفت:
-بیا. من کمکت می کنم. ولی باید یاد بگیری در توقف بعدی خودت انجامش بدی.
ستاره سر رسید و بی تابیش برای گشتن توی شهر و دیدن بازار ها و خرید و گردش و تماشای دیدنی ها و عکس گرفتن و تمام چیز هایی که توی اون شهر شاید بود و شاید هم نبود به فرشته هم صرایت کرد و عطارد رو به شدت تمام به خنده انداخت و تیرداد رو خوشحال تر کرد و آخر سر همه رو وادار کرد بیشتر عجله کنن. پیاده شدن. برف دیگه نمی بارید. هوا به شدت سرد بود ولی فرشته اطمینان داشت که حالا خیلی خیلی کمتر از گذشته سردشه. جوجه پرستو های فرشته مثل همیشه از سرما محفوظ بودن. فرشته به زمین نظر انداخت. هنوز سفید پوش برف بود. با صدای ستاره به خودش اومد.
-آخجون!آفتاب داره در میاد.
فرشته همراه بقیه به آسمون نگاه کرد. خورشید، هرچند بدون گرمی زیاد، ولی زیبا و نوازش گر، از میان ابر هایی که کم کم داشتن کنار می رفتن در حال تابیدن بود.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (8)
سایه
یکشنبه 20 بهمن 1392 ساعت 14:07
سلام عالللیییی عااالللییی … کی گفته کوتاه بنویس بگو خودم برم حسابش رو بذارم کف دستش …
من یه چیزی فهمیدم نمی دونم ولی می گم … اونی که پای نقاشی فرشته رو امضا کرده بود همین جناب یکی خودمون هست … میشه یه نقشی هم به من بدی … ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ … نمی دونم چه مدل بگم ولی منم می خوام باشم … البته خب وقتی نبودی نمیتونی هم باشی ولی خب میشه یه جورایی یه طورایی پارتی بازی کنی …
راستی نکنه فرشته رو از قطار جا بندازی ها …
http://saieh1392.blogsky.com
پاسخ:
سلام سایه عزیز.
چقدر خوشحالم که دوباره از شما اینجا نظر می بینم. امیدوارم سیستم شما هرچه زود تر با فایر فاکس آشتی کنه تا دیگه برای نظر دادن مشکلی نداشته باشید.
شما نقش لازم نداری دوست من. شما1واقعیت قشنگ هستی. اتفاقا نقش مال اون هاییه که نیستن تا نبودنشون دیده نشه. جای نگرانی نیست، فرشته از قطار جا نمی مونه. اطرافیانش هم با شما موافقن و البته خودش هم حالا دیگه دلش نمی خواد جا بمونه. فعلا هست. دسته کم تا آخر داستان من. امیدوارم از باقیش هم اندازه بخش های گذشتهش خوشت بیاد و بیشتر از اون امیدوارم باز هم نظرات با ارزشت رو اینجا ببینم حتی برای انتقاد.
ایام به کام.
یکی
یکشنبه 20 بهمن 1392 ساعت 22:25
کسی منو صدا زد؟ کجارو باید امضا کنم؟ ببخشید دیر اومدم قطارم گیر کرده بود توقف اجباری داشتم. حالا رفع گیر شده و نوک مدادم رسید به اینجا برای نوشتن. هی ببین سایه درست میگه این قطاره خیلی باحاله. بنظرم فرشته هم خوشش میاد. به فرشته سلام مارو برسون و بهش بگو اون قسمت تابلورو زود به زود پر کنه که امضاییاش حسابی عجله دارن ببینن چی کشیده. بازم سایه درست میگه. نکنه از قطار پیادش کنی؟ فکر نکنم خودشم دلش بخواد دیگه پیاده شه. قطار خیلی خوبه. من خودم خیلی وقته سوارشم و دارم کیف میکنم. هی باقیشو زود تر بنویس. زود باشیا, منتظرما, میام اعتراض میکنما,
فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
از دست شما! دیدم نیستید گفتم چی شده. نگو مشکل اینطوری داشتید. باز هم به روی چشم. باقیش رو می نویسم. من موندم چرا تموم نمیشه! اون لحظه ای که شروع کردم واقعا تصورم این نبود. گفتم نهایتش4تا پست رو می گیره. اصلا قرار نبود اینهمه طولانی بشه. مگه دستم به این فرشته نرسه.
ممنون از حضور شما.
ایام به کام.
سمانه اسکندری
دوشنبه 21 بهمن 1392 ساعت 09:56
سلااااام، خوبید؟ من قبلاً توی یه سفر با شما همسفر بودم. نمایشگاه کتاب. نمی دونم منو یادتونه یا نه. یه دوست مشترک وبلاگتونو به من معرفی کرد. وقتی داستانتونو خوندم خییییلی متعجب شدم چون نمی دونستم که شما داستان نویس هم هستید. البته فقط این قسمتشو خوندم و خب، طبعاً نقاط ابهام زیادی دارم و فعلاً نمی تونم نظر واقعی بدم ولی از نفس داستان نویسی شما خیییلی خوشحالم. موفق باشید!

پاسخ:
سلام دوست عزیز.
مگه میشه فراموش کنم؟ بله یادمه و باید اعتراف کنم که از دیدن شما اینجا شوکه شدم. چه غافل گیری خوشآیندی!.
راستش این اولین داستانیه که من می نویسم و به نقد عمومی می ذارم. نمی دونم چجوری از آب در اومده. کاش خیلی بد نشده باشه. به اون دوست مشترک هر کسی که هست، اگر هنوز می بینیدش سلام گرمم رو برسونید و به خاطر دادن نشونی خونه اینترنتی من به شما دوست عزیز از طرف من از ایشون تشکر کنید. باز هم تشریف بیارید. خوشحال میشم.
جدی من نمی فهمم چطور میشه این عادت پر حرفیم رو ترکش کنم.
معذرت می خوام. دست خودم نیست. ممنونم از حضور ارزشمند شما.
ایام به کام.
حسین آگاهی
چهارشنبه 23 بهمن 1392 ساعت 20:49
سلام. خیلی جالب شده ماجرا؛ خیلی هم واقعی تر شده؛ این یک نقطه قوته که داستان شما هر چی جلوتر میره قوی تر میشه؛ حالا دیگه برای یاد گرفتن می خونمش و اصلاً پایانش برام هر چی که باشه اون قدر ها که نتایجی که ازش می گیرم مهمه اهمیتی نداره.
فرشته می تونه هر کدوم از ما که داستانش رو می خونیم باشه؛ پس ما چه بخوایم و چه نخوایم در داستان حضور فعال داریم هر چند خودمون یادمون نباشه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
ممنونم از لطفی که بهم دارید. و ممنونم از بازگو کردن برداشت بسیار قشنگتون. بله دوست من. هر کدوم از ما قهرمان داستان زندگی خودمون هستیم و چه خوبه اگر بتونیم نه فرشته، بلکه انسان باشیم. فرشته بودن چندان هنر نیست. ولی انسان بودن هم سخت تره و هم هنر بیشتری می خواد. الان که این رو نوشتم یادم اومد که1بار دیگه در پاسخ به نظر یادم نیست کدوم دوست عزیزی در همین وبلاگ این رو گفته بودم اگر اشتباه نکنم. به خاطر تکراری بودنش از عزیزانی که یادشون هست معذرت می خوام.
ایام به کام.
ساناز
سه‌شنبه 13 اسفند 1392 ساعت 12:14
نیمکت با هم بودنمان تنهاست
من دل ماندن ندارم
تو دلیل نشستن
دیگر در کنارم نیستی….
http://0fsongar0.persianblog.ir
پاسخ:
-دیگر در کنارم نیستی!-
و من می بارم. با خود و دور از خود، پنهان در پرده های رنگارنگ دروغ های پیوسته که سرابی هستند با نام زندگی، بی تو، خسته از نافرمانی دل و دیدگانم می بارم، می بارم!
و کاش می دانست کسی، که آیا بر این باریدن ها انتهایی هست؟
شاید انتهایی نیست! نیست!.
و من بی انتها این1جمله را، این امضای سیاه حقیقت بر نقطه پایان آن همه صبح را، تا انتهای خویش، در فریادی بی صدا می بارم.
-دیگر در کنارم نیستی!-
ایام به کام.
ساناز
سه‌شنبه 13 اسفند 1392 ساعت 12:15
سلام گلم
داستان جدیدی رو که گذاشتی حتمن دنبال میکنم[:S003:]
http://0fsongar0.persianblog.ir
پاسخ:
سلام ساناز عزیز.
خوشحالم که اینجا می بینمت. امیدوارم دنبالش کنی و امیدوارم که بعد از تموم شدنش احساس رضایت داشته باشی.
ایام به کام.
sepanta
جمعه 19 اردیبهشت 1393 ساعت 19:15
مرسی،عالی بود .
فرشته همراه های خوبی داره،ولی من تیردادوستاره رو بیشترازعطارد دوس دارم،فکر میکنم بیشتر هوای فرشته رو دارن .

پاسخ:
ستاره و تیرداد و عطارد هر3تاشون دوست هستن. هر کدوم1مدل. هر کدوم هرچی ازشون بر میاد انجام میدن. از دست عطارد همین اندازه بر میاد. و برای فرشته همین اندازه با ارزشه.
sepanta
دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 ساعت 00:46
آره،درست میگی،عطاردم دوست خوبیه،ولی همینفد از دستش برمیاد

پاسخ:
کاش می شد اونقدر خوب باشیم که هرچی ازمون بر می اومد واسه بقیه کنیم حتی اگر ازمون کم بر بیاد! اگر می شد دنیا چه بهشتی بود!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *