ماجرای فرشته بخش9

سلام به همگی.
کاش خوب باشید. یعنی همه چیزتون میزون باشه. اعتدال هوای دلتون، اعتدال حال جسمتون و اعتدال جاده های ذهنتون. کلا کاش همه چیزتون میزون باشه بدون1میلی این طرف و اون طرف.
زود اومدم و زود هم میرم. با اجازه همگی.
***
کما. هذیان. کابوس.
سقوطی عجیب و بی انتها از میان تاریکی مطلق تا ابد، تلاشی بی ثمر برای پرواز و خلاصی از این سقوط، صدا های در هم و کر کننده همه چیز، از فریاد آدم ها گرفته تا ماشین هایی که بی توقف بوق می زدن و انگار جیغ می کشیدن، دزدی که کیف1خانم رهگذر رو قاپید و فرار کرد، جیغ های ممتد مال باخته که بدون جواب موند ولی ادامه داشت و فرشته چیزی از کلامش نمی شنید و نمی فهمید، ماشینی با صدای موزیک خیلی بلند، جیغ ترمز، پیرمردی که پرت شد وسط جاده، خون، به طرف بیمارستان، پیرمرد که با فرشته حرف می زد ولی فرشته هرچی سعی می کرد از وسط اون همه صدا های وحشتناک و گنگ و انعکاس در انعکاس حرف هاش رو نمی شنید، تدفین، جیغ، آدم های سیاه پوش، جیغ، جنازه ای که خاکش می کردن، مویه های بی پایان و با انعکاس های بلند و ترسناک، شب، سرما، جمعیت، آتیش بازی4شنبه سوری، آتیش، فرشته، آتیش، باد، آتیش، توفان، سرما، آتیش، مأوا، پریسا، بچه های مأوا، پریسا که دست فرشته رو گرفته بود توی دستش و توی چشم هاش نگاه می کرد و می گفت:
-فرشته بی معرفت ندیدم تا حالا. نمی خوایی که اولیش باشی، می خوایی؟
آتیش، توفان، جاده، فرشته که همراه پریسا از بچه ها و از پناه گاه بالای کوه دور و دور تر میشد، بچه های مأوا که فرشته رو صدا می زدن، پریسا، جاده، همراه پریسا سوار ماشین داخل فرعی، آتیش، جشن شب، آتیش، تابی درخشان که می رفت بالا و بالا تر و اشتیاقی عجیب توی دل فرشته که به عتش می زد برای پرواز، آسمون، ستاره هایی که فرشته بهشون خیره می شد و با تمام توان روحش می خواست بهشون برسه، جشنی نورانی وسط آسمون، تصویری از بهشت، جشن های وحشی شب های فرعی های زمین، آتیش، دست در دست پریسا از سراشیبی با سرعت به طرف پایین، شب، سرمای وحشتناک، آتیش، توفان و بچه های مأوا که گرفتار جاده بی انتها بودن، آتیش، بالماسکه، شاهین، آتیش، پرواز، آتیش، سفر که1بتری کوچیک درخشان توی دستش بود و آتیش رو داخلش به فرشته نشون می داد و سعی می کرد تشویقش کنه که همراهش بشه ولی فرشته بین اونهمه صدا چیزی از حرف هاش نمی شنید، صدای تعقیب گر های عصبانی که داشتن بهش می رسیدن و طنینی تهدید کننده و آروم درست پشت سرش و درست زیر گوشش:
-بلایی سرت میارم که خاطرات پیش از زاییده شدنت رو برام بگی میمون ناکس.
فرعی تاریک، توفان، دیوار دود، پریسای عصبانی، صدایی از جنس آوای جهنم،
-من بودم بیچاره، آتیشت من بودم بیچاره، تمامش من بودم بیچاره، بیمعرفت ناکس، بی معرفت ناکس، ناکس. ناکس.س.س.س.س.س.س.س…
وحشت.آشفتگی. وحشت. سرما. وحشت. پریشونی. وحشت. بنبست. وحشت. آشفتگی. وحشت. آشفتگی. وحشت. وحشت. …
زمزمه. صدا های آرومی که مفهوم و نامفهوم می شدن. دست هایی که آهسته پیشونیش رو لمس می کردن. کسی یا کسانی داشتن خیلی آهسته و ملایم سعی می کردن با دست و صدا به بیداری تشویقش کنن. زمزمه ها و لمس ها اول نامشخص و بعد خیلی کند شروع کرد به واضح تر شدن.
-احساس نمی کنی نبضش تند تر شده؟
-چرا من هم حس کردم. پیشرفتش خیلی کنده ولی هست. دکتر قبول نداره.
-دکتر بره جهنم من دارم می بینم. دیشب که تو براش حرف می زدی من قشنگ دیدم مژه هاش تکون خورد. خیلی کوتاه ولی تکون خورد.
-آره، عطارد هم می گفت دیروز صبح زود که ما نبودیم بعد یکی2ساعت که باهاش حرف زده نفس هاش آروم تر می شد و انگار آرامش می گرفت.
-کاش زود تر بیدار بشه.
-بیدار میشه. من مطمئنم که میشه.
-خوب بابا مطمئن باش ولی دیگه اون شونه رو بذار کنار، چقدر مو هاش رو شونه می کنی؟ بیچاره کچل شد از بس تو هر روز شونه کشیدی به سرش. اصلا تو بلد نیستی این کار زنونه هست. تو مردی. بدهش من.
-آره خوب، من مردم، ولی من بهتر شونه می کنم. تازه وسطش باهاش حرف هم می زنم. پیشونیش رو هم می مالم. میگن اثر داره. تو از این چیز ها بلد نیستی. اسم خودت رو هم گذاشتی زن.
-بکش عقب بابا، از تو که بهتر بلدم. برو کنار لازم نکرده متخصص بازی در بیاری. من مردم من مردم درآورده.
-هیس بابا می خوای بیرونمون کنن؟
-الان عطارد اینجا بود به جفتمون چی می گفت؟
-احتمالا می گفت ما بی تمدن هستیم و نمی دونیم بالای سر بیمار توی کما چطوری باید رفتار کنیم.
-عطارد رو ول کن بی خود میگه.
. …
فرشته اول فقط می شنید و بعد آهسته، خیلی آهسته شروع کرد به فهمیدن. مغزش آروم آروم و به کندی شروع کرد به تحلیل واژه ها و مربوط کردنشون به هم و پیدا کردن مفهوم هر کدوم و بعد فهم واژه ها و بعد فهم جمله ها و…
-وای ببین چشم هاش باز شد.
-مطمئنی؟
-برو بابا تو هم، دارم می بینم. بیا خودت ببین. فرشته، فرشته منو می بینی؟ بلاخره بیدار شدی؟ چیه؟ نشناختی؟
چهره ای خیلی آشنا و خیلی غریب. انگار خیلی زیاد و خیلی کم شبیه1کسی در1جایی از گذشته های خیلی دور بود و نبود. دختری که زوایای چهرهش، طنین صداش، مدل حرف زدنش، همه انگار مال کسی بودن که فرشته زمانی خیلی دور شبیهش رو می شناخت. و لحظه ای که دختر لبخند زد، فرشته مطمئن شد.
-جدی نشناختی؟ من ستارهم. ستاره، از بچه های مأوا. اگه یادت رفته باشه دوباره می فرستمت بری کما این دفعه دیگه در نیای.
ستاره این رو گفت و خندید.
-س.س.ستاره!ستاره مأوا! بچ. چه. مأوا! چه بزرگ، شدی.
-بله که بزرگ شدم، پس می خواستی واسه همیشه همون قدری بمونم؟ خوب بچه ها بزرگ میشن دیگه. تو هم چه عوض شدی! حسابی پیر شدی. ای بابا شوخی کردم. فرشته! داری گریه می کنی؟ به خاطر شوخی من؟
صدای مردانه ای که فرشته نمی دید مال کیه گفت:
-ستاره اون از شوخی تو گریه نمی کنه.
-وای فرشته تو رو خدا گریه نکن اگر دکتر بیاد ببینه خیال می کنه من گریهت رو درآوردم میندازدم بیرون. خدا رو شکر که بلاخره چشم هات باز شدن. می دونی چند ماهه توی کمایی؟ دیگه داشتن جوابت می کردن. این2تا می گفتن تو حتما بیدار میشی. ای وای فرشته گریه واسه چی می کنی؟ ببین می تونی حرف بزنی؟ یکی2تا کلمه بگو مطمئن بشیم لال نشدی.
فرشته نمی فهمید تنگی نفسش از شدت بغضه یا از شدت ضعف. ستاره منتظر بود.
-ب.ب.بچه های مأوا… چ.چی شدن؟
-بچه ها حالشون خوبه. همهشون بزرگ شدن. هر کدوم رفتن1طرفی. مسیر هامون دیگه جدا شد ولی من هنوز از خیلی هاشون خبر دارم. همه اسم و رسم تو رو یادشونه. اگه بهشون بگم پیدات کردم کلی خوشحال میشن. فرشته، تو چرا گریه می کنی؟ تو رو خدا جلوی این اشک ها رو بگیر نذار بیاد.
-ت.تو، این.جا، … ب.بچه ها. چ.چجوری…
-فهمیدم بابا زور نزن. بذار واسهت میگم. بعد از این که تو رفتی و ما توی اون پناه گاه بالای کوه تنها موندیم چند شب اونجا بودیم. منتظر شدیم شاید تو بیایی. وقتی مطمئن شدیم که دیگه بر نمی گردی گفتیم باید خودمون بریم. نمی شد که تا ابد اونجا بمونیم. خلاصه1روز صبح دست همدیگه رو گرفتیم و راه افتادیم. اینقدر پرسیدیم و اینقدر سر هم نق زدیم و گم شدیم و پیدا شدیم تا بلاخره جاده اصلی رو پیدا کردیم. بعدش هم سختی داشت ولی ما دیگه راه افتاده بودیم. عاقبت هوای کار دستمون اومد و یاد گرفتیم چطوری و کدوم طرفی بریم بهتره. رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به چند راهی. دیگه آخر همراهیمون بود. باید از هم جدا می شدیم. دیگه مسیر هامون یکی نبود. هر کدوم رفتیم به1راهی. من هم اومدم این طرفی. تو رو تصادفی پیدا کردم. داشتم می رفتم که دیدم توفان وسط جاده فرعی خراب کاری کرده و1جایی آتیش گرفته و خیلی ها مردن و تصادف هم شده…
ستاره با اشاره آروم دست صاحب صدای مردانه مکث کوتاهی کرد و بلافاصله مثل این که هیچ مکثی در کار نبوده حرفش رو مدل دیگه ادامه داد.
-البته خیال نکنی من زده بودم به فرعی ها. توفان کل فرعی رو ترکوند و خلاصه من وسط جاده بهت بر خوردم. نمی شد ول کنمت که. موندم ببینم چی شدی دیدم این شدی. الان هم چند ماهی میشه توی کما تشریف داری. من هر وقت بتونم میام دیدنت و این جناب آقا هم میاد و عطارد هم گاهی میاد. الان هم که بیداری. فرشته، تو جاییت درد می کنه؟ آخه چرا گریه می کنی؟ ببین تو الان زنده ای، چشم هات باز شدن، کاملا می بینی، می شنوی، حرف می زنی، می فهمی، این ها خیلی خوبه. باید خوشحال باشی. گریه برات خوب نیست. ول کن دیگه.
دستی آروم دست فرشته رو گرفت و صدایی گفت:
-ستاره درست میگه. بچه های مأوا هم که شنیدی همهشون خوبن. گذشته ها دیگه رفتن. گریه کردن که چیزی رو عوض نمی کنه. اون ها راهشون رو پیدا کردن. باید خوشحال باشی که اتفاق بدی براشون پیش نیومد.
ستاره باز خندید ولی فرشته تونست از پشت پرده زخیم اشک، اندوه چهرهش رو ببینه.
-راستش کار درستی نکردی ما رو جا گذاشتی. ولی دیگه گذشت. می دونی؟ حقت بود من هم جات بذارم. حقیقتش اون زمان ها این تصمیم رو داشتم که هر وقت بزرگ شدم هر جا به هر حالی که دیدمت جات بذارم. ولی…
-پ. پس،… چ. چرا؟ …
-مسخره!اون موقع من بچه بودم، از دستت عصبانی بودم1خیالی کردم. می دونی این مال چند سال پیشه؟ حالا دیگه من بزرگ شدم. درضمن، الان دیگه سختی های اون راه واسهم تموم شده و اون روز ها گذشته. دیگه عصبانی نیستم. با جا گذاشتنت هم دلم خنک نمیشه. اه جمع کن این اشک ها رو.
فرشته نمی تونست جلوی هقهقش رو بگیره. ستاره با1دستمال سفید اشک هاش رو پاک کرد و گفت:
-بسه دیگه. واسه چیزی که دیگه نمیشه عوضش کرد گریه نکن. تو از کما در اومدی. این الان بهترین اتفاقیه که می شد بی افته. حالا بعدا که بهتر شدی واسه گذشته ها به حسابت می رسم.
-پ. پری.سا، کجاست؟
سکوت. ستاره نگاهی به همراهش که فرشته نمی دید کرد و فرشته تونست تردید رو توی نگاهش ببینه. صاحب دست ناشناسی که دست فرشته رو گرفته بود آروم گفت:
-تو خیلی خسته ای. باید استراحت کنی. بخواب. واسه حرف زدن1عمر وقت هست. بخواب.
فرشته خواست حرف بزنه ولی اون دست های ناشناس آروم کشیده شدن روی پلک هاش. فرشته چنان خسته و بی توان بود که بلافاصله تسلیم خواب شد.
زمان بدون توقف، بدون خستگی، بدون توجه و بدون بازگشت می رفت و می گذشت. فرشته همچنان خواب بود. گاهی بیدار می شد و ستاره رو می دید ولی انگار خواب می دید. چنان خسته بود که چند لحظه بین خواب و بیداری می موند و بعد دوباره می رفت به خواب. دکتر ها از این که فرشته دیگه در کما نیست ابراز رضایت می کردن و توصیهشون این بود که تا حد امکان باید آروم باشه و بخوابه تا توان لازم رو برای بیدار شدن و برگشتن به جهان بیداری به دست بیاره. فرشته از اینهمه هیچ چیز نمی فهمید. فقط خواب بود و گاهی دست های آشنایی رو حس می کرد که ماه ها بهشون توجه نکرده بود و زمزمه های آشنایی رو می شنید که ماه ها بهشون جواب نداده بود. بیدار می شد و باز می خوابید. نه گذشت زمان رو می فهمید نه درمان های درمان گر ها رو و نه تغییر فصل رو که هر چند ماه1بار اتفاق می افتاد. فقط اون دست ها و اون زمزمه ها رو می فهمید و بس.
زمانی برای بیداری. بهانه ای برای بیدار شدن. چیزی جز زمزمه های همیشگی. صدای1پرنده که خیلی نزدیک آواز می خوند. درست روی درخت کنار پنجره. فرشته حس کرد آواز پرنده نزدیک و نزدیک تر و واضح و واضح تر شد.
-سلام. بیدار شدی؟ کوچولوی پرپروی شیطون اومد بیدارت کرد. دلم نیومد بزنمش بره. تو زیاد خوابیدی. به نظر من دیگه بسه. این فسقلی پر سر و صدا هم موافقه که داره اینجا رو می ذاره روی سرش. خودت چی؟ موافق نیستی؟
فرشته کم کم از گیجی در می اومد. حالا بیداری رو بهتر حس می کرد. چهره ای که اول محو بود و بعد واضح شد و کاملا شکل واقعی پیدا کرد. مرد جوونی که فرشته توی بیداری های نصفه نیمه گاه و بی گاهش صداش رو می شنید.
-ستاره نیست. بعدا میاد. چرا اینطوری نگاه می کنی؟ خواب نمی بینی. من کاملا واقعیم. من شناختمت ولی مطمئنم که تو نشناختیم. من تیردادم.
فرشته با حیرتی واقعی نگاهش کرد.
-تیرداد!تو تیردادی؟ همون جوونک ریزه ای که اون روز از جوب پروندم اون طرف؟
تیرداد خندید و گفت:
-دقیقا من خودشم. عوض شدم مگه نه؟
-عوض شدی؟ اصلا یکی دیگه شدی. مردی شدی.
-ولی تو به نظرم زیاد عوض نشدی. کمی خسته تری کمی هم بیمار. جز این2مورد دیگه خود خودتی. همون فرشته که دیده بودم. توی نظر اول شناختمت. باورت میشه؟ کمای تو خیلی سنگین بود ولی من یقین داشتم بیدار میشی. حالا هم یقین دارم که دیگه نباید بری. نه توی کما و نه به عالم وهم.
فرشته با تعجب نگاهش کرد.
-وهم؟ من. تو از کجا؟
-ببین من همه چیز رو می دونم. خودت رو اذیت نکن. چیز هایی که پشت سر گذاشتی نمیگم مهم نبودن. سخت بودن و مهم. ولی مهم تر اینه که دیگه تموم شدن. تو الان اینجایی و باید از این به بعد بهتر ادامه بدی. بدون کما و بدون خواب و بدون گیر های روان.
پرنده همچنان روی درخت جیک جیک می کرد. فرشته نگاهش کرد. نور خورشید از لای شاخه های درخت می زد داخل. نور. سفیدی، نسیم. بادی که پرده ها رو آروم تکون داد.
-فرشته اینجایی؟
-پریسا کجاست تیرداد!
تیرداد سکوت کرد و نگاهش رو دوخت به اشعه نور خورشید که1خط باریک و قشنگ کشیده بود روی دیوار رو به رو.
-خواهش می کنم تیرداد! پریسا الان کجاست؟ من باید. من تمام این. اون گفت که من. من به نظرم1چیزی…
تیرداد دست گذاشت روی شونه فرشته.
-آروم باش فرشته. بهت که گفتم. من همه چیز رو می دونم. لازم نیست چیزی بگی. دفتر خاطرات پریسا رسید دست من و تمام چیز هایی که الان داره ذهنت رو می ترکونه رو من توی اون دفتر خوندم. الان از خودت بیشتر در مورد ماجرا های داخل فرعی های شما2تا می دونم.
فرشته نالید:
-وااای!واااای خدا واااای!
تیرداد دست کشید روی سرش و لبخند زد.
-خوب بابا، چی شده مگه؟ فرعی ها رو ساختن که ما ها بزنیم بهشون. سخت نگیر.
فرشته که انگار تازه داشت حرف های تیرداد رو می فهمید با چشم هایی که از وحشت گشاد شده بودن به تیرداد خیره شد. قلبش داشت از حرکت می ایستاد.
-فرشته!فرشته حالت خوبه؟ چی شده؟
-تو رو خدا تیرداد بگو پریسا کجاست؟ دفتر خاطراتش چجوری رسید دست تو؟ امکان نداره پریسا اجازه بده کسی به جلد اون دفتر هم دست بزنه. تو چجوری خوندیش؟ حتی به شاهین هم نمی دادش. تو دفترش رو چجوری ازش گرفتی؟ بگو دیگه! نمیگی؟ باشه بگو کجاست خودم ازش می پرسم بهم میگه. نه، نمیگه. دلش نمی خواد. ولی میگه. این یکی رو بهم میگه. نمی دونم شاید بگه. تیرداد تو رو خدا بگو پریسا کجاست؟ نمیگی؟ تیرداد پریسا کجاست؟ تیرداد تو رو به خدا پریسا کجاست؟ دفترش چرا دست تو رسید؟ تو چرا بدون اجازهش دفترش رو خوندی؟ بهت اجازه داد؟ تیرداد! تیرداد تو رو خدا! پریسا کجاست؟ …
-آروم باش فرشته. آره بهم اجازه داد. پریسا دفترش رو دیگه نمی خواد. مشکلی با باز شدن اون دفتر نداره. تو نباید با خودت اینطور تا کنی.
فرشته انگار نمی شنید. داشت دیوونه می شد.
-تیرداد پریسا کجاست؟ کجاست؟ تیرداد پریسا کجاست؟ تیرداد بگو پریسا کجاست؟
تیرداد دست فرشته رو گرفت توی دستش، نگاهش کرد، سکوت کرد، آه کشید، سری تکون داد و ارادهش رو جمع کرد.
-پریسا رفت فرشته. همراه شاهین رفت. سوار ماشین شاهین شد و رفت.
تمام دنیا روی سرش خراب شد. چیزی انگار توی قلبش خورد شد و با سر و صدا ریخت پایین. توی سرش صدای سوتی کشدار می پیچید. سوتی از جنس:
-پریسا رفت. رفت. رفت. …
تیرداد هنوز داشت حرف می زد. فرشته نمی دونست مفهوم باقی کلام تیرداد رو می فهمه یا نه.
-دفترش رو اینجا جا گذاشت. من برداشتم و خوندمش. گفتم شاید لازم باشه کسی بخونه تا چیزی، کاری، وظیفه ای باشه برای انجام دادن. واقعا نمی دونستم چی توش می خونم. داستان های فرعی های شما2تا رو توش نوشته بود و من خوندمش. فرشته! حواست هست؟ فرشته! تو دیگه بچه نیستی. مقاومی، بزرگی، قوی باش. فرشته می فهمی چی دارم بهت میگم؟
فرشته می فهمید و نمی فهمید. می دید و نمی دید. می شنید و نمی شنید.
-نه. نه اینطور نیست. تو رو خدا تیرداد این طور نیست مگه نه؟ راست نیست مگه نه؟ مگه نه؟
-راسته فرشته. من متاسفم فرشته. ولی این واقعیته. بلد نبودم بهتر از این بهت بگم. ببخشید دیگه.
فرشته مات به تیرداد نگاه کرد.
-فرشته من واقعا می فهمم تو الان چقدر درد داری. گریه کردن هم از نظر من هیچ ایرادی نداره.
-تیرداد!این1کابوس وحشتناکه. تو رو خدا بیدارم کن.
تیرداد دست گذاشت روی شونه های فرشته و کمی بلند تر از زمزمه تنها جمله ای رو که به نظرش می رسید گفت:
-بهت تسلیت میگم.
انگار واسه شکستن حصار بلند ناباوری فرشته فقط همین1ضربه کافی بود. حصار شکست و سیل اشک با چنان شدتی هجوم آورد که تیرداد حس کرد الان روح فرشته همراه این سیل برای همیشه به عدم میره. تیرداد فرشته رو بغل کرد، سرش رو گذاشت روی شونه خودش و گفت:
-حالا ولش کن.
و فرشته تمام درد و خستگی و فشار تمام این ماه ها و سال ها رو رها کرد. تمام دردش رو گریه می کرد. تمام خستگیش رو می بارید. تمام اون چیز هایی رو که حتی خودش نمی دونست از چه جنسی در ضمیرش آزارش می دادن رو فریاد می زد. تیرداد در تمام این مدت فقط بغلش کرده بود و چیزی نمی گفت. ولی وقتی دید فرشته واقعا نمی تونه آروم بشه فکری کرد و آهی بلند کشید. مو های فرشته رو که داشت روی شونهش رو با اشک خیس می کرد نوازش کرد و به آهستگی و آرامش1لالایی توی گوشش شروع کرد به حرف زدن.
-بسه دیگه. به من گوش بده. پریسا جاش بد نیست. همراه شاهینه. با هم رفتن. سوار1ماشین سفید. ماشین شاهین. الان راحتن. عشق می کنن. توی آسمون ها سیر می کنن. وسط ستاره ها. دست هم رو گرفتن. با هم عروسی می کنن. با هم خوشبخت میشن. با هم خوشبخت میشن. خوشبخت میشن. همون بالا می مونن. دیگه ماشین هم نمی خوان. دیگه توفان هم نمی بینن. هر2تا خوشحالن. پریسا بیشتر. زمین دیگه یادشون میره. گرفتاری های زمینیشون دیگه یادشون میره. پریسا دیگه از سنگینی و سوزش اون خط مشکی که یادگاری اون حادثه عوضی بود خلاص شده. شاهین کنارشه. پریسا خوشحاله. جاش امنه. دیگه نه عصبانیه، نه کلافه و نه خسته. دیگه لازم نیست نگرانش باشی. اتفاقی واسهش نمی افته. شاهین مواظبشه. اونجایی هم که رفته خطری نیست تو ازش بترسی. پریسا دیگه مشکلی نداره. تو هم باید دیگه خاطر جمع باشی. اون دیگه چیزی از زمین نمی خواد. نه تو رو می خواد، نه امنیت زمین رو و نه حتی دفتر خاطراتش رو. اونجا که رفته هیچ کدوم از این ها لازمش نمیشن. شاهین هم که همراهشه. باهاش می مونه. پریسا شاده. شاد برای همیشه. همراه شاهین. خیالت راحت باشه. …
تیرداد گفت و گفت و گفت. و فرشته گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد. غروبی که به سرعت داشت با شب یکی می شد از پنجره این صحنه رو تماشا می کرد. پرنده کوچولو رفته بود. خورشید هم رفته بود. پریسا رفته بود. آسمون ابری و گرفته شروع کرده بود به باریدن. اول آروم، بعد تند تر، و بعد خیلی تند. بارون شروع شده بود. بدون رعد و برق، بدون رگبار، بدون توفان. فقط بارون بود. فقط شدید می بارید. شدید، ولی بی صدا و غمناک!.
***
روز ها و هفته ها در همون صف منظم و تکراری همیشگیشون می اومدن و می گذشتن. فرشته دیگه در کما نبود. بیدار بود ولی مثل خوابزده ها. دیگه نه جیغ می زد، نه با سر توی دیوار می رفت، نه به درمان و درمان گر ها معترض می شد. فقط خیره می شد به1نقطه و چند لحظه بعد اشک مثل1آبشار کوچیک از چشم هاش می چکید و بی صدا تمام صورتش خیس خیس می شد. تیرداد و ستاره و عطارد گاهی به نوبت و گاهی همه با هم بالای سرش حاضر بودن. تیرداد تقریبا همیشه با فرشته بود. باهاش حرف می زد، حرف می زد و باز هم حرف می زد. فرشته معلوم نبود چی توی سرش می گذشت. حرفی نمی زد. اعتراض هم نمی کرد. انگار اصلا نبود. فقط خیره می شد، فکر می کرد، گریه می کرد، رعشه می گرفت، می خوابید و کابوس می دید. تمام وسعت نگاهش در زمان هایی که بی هدف به1نقطه در بی نهایت خیره نبود، شده بود1عکس کوچیک که گاهی ساعت ها بدون پلک زدن بهش خیره می موند و نمی شد فهمید اشک هایی که روی عکس می چکید از جنس عشق بود یا سوال یا خشم یا… عطارد بار ها سعی کرده بود فرشته رو راضی کنه تا اون عکس کوچیک رو بذاره کنار. فرشته باهاش بحث نمی کرد. فقط اگر خیلی لازم می شد می گفت نه. فقط نه. و دیگه هیچ. فرشته دیگه از جنس باقی اطرافیانش نبود. اگر کسی دستش رو می گرفت از جا می پرید و وقتی کسی دست دور شونه هاش مینداخت به رعشه می افتاد و دچار تهوع می شد. به هیچ قیمتی حاضر نبود به هیچ دلیلی کسی رو لمس کنه و اگر بهش اصرار می شد که مثلا دست کسی رو بگیره به سر گیجه می افتاد و فقط می لرزید. خیلی ها سعی کردن که بفهمن دلیلش چیه و کسی نفهمید. نه اون زمان و نه بعدش. هیچ کس نمی دونست جز تیرداد که از روی دفتر خاطرات پریسا این ماجرای تاریک رو بار ها و بار ها خونده و دیگه تقریبا از حفظ شده بود.
همه می اومدن و واسه فقدان پریسا به فرشته تسلیت می گفتن، دلداریش می دادن، نصیحتش می کردن، سعی می کردن به زندگی امیدوارش کنن، یعنی درست همون کار هایی که واسه عزیز از دست داده ها میشه کرد. و این وسط فقط تیرداد جنس درد فرشته رو می شناخت. شاید نه کاملا ولی اون دفتر جلد سیاه کمک کرده بود که بیشتر از بقیه بدونه. فرشته به این چیز ها کاری نداشت. فرشته به هیچ چیز جهان اطرافش کاری نداشت. بین آشفتگی خاموش خودش با کابوس های بیداری و وحشت و تردید و تهوع درگیر بود و دیگه هیچ.
شب های دراز و بی انتهای بیداری. خستگی. بیگانگی. احساس نفرت و آلودگی و جا موندن و همه چیز. تاریکی. سکوت. خواب تمام بیدار های روز. فرشته اون شب بیدار بود. کابوس دیده بود. برای چندین هزارمین بار کابوس دیده بود. اطرافش تاریک بود. تاریک و ساکت و سرد. فرشته آروم از جاش بلند شد. بی صدا رفت طرف در. بازش کرد و خارج شد. کسی بیدار نبود. فرشته خیلی آهسته از کنار آبدار خونه رد شد. مکثی کرد، نگاهی به پشت سر، برگشت. رفت داخل، کبریت رو که بالای کابینت آبی رنگ کنار سماور بود برداشت و کاملا بی صدا خارج شد. راهروی دراز رو گرفت و پیش رفت. در بسته بود. پنجره. فرشته یادش نموند از چندتا پنجره گذشت. شب. فرشته خودش رو انداخت درون شب. آسمون ابری. سرما. حیاط تاریک تاریک تاریک. فرشته سرمازده و اسیر وحشتی دیوانه خودش رو وادار کرد نه فریاد بزنه و نه از حال بره و نه تسلیم اون وهم تاریک آشنا که مشتاق در بر گرفتنش دورش می چرخید بشه.
-بسه دیگه برید. خواهش می کنم. برید. بذارید تموم بشه. امشب باید تموم بشه.
با تمام قدرتش با سرما و وحشت و وهم و همه چیز جنگید و پیش رفت. هرچی ممکن بود از سالن اصلی بیمارستان دور شد. در دور ترین نقطه ای که حس کرد خطری کسی رو تهدید نمی کنه ایستاد. به اطراف نظر انداخت. زیر نور بی حال کبریتی که با دست یخزده از ترس و از سرما کشیده بود چمن ها رو تشخیص داد. علف های بلندی که کسی کوتاهشون نکرده بود و وسط زمستون با اون همه بارون که می بارید معلوم نبود چرا کاملا خشک بودن. فرشته رفت وسط علف ها، آروم و با حوصله کوهی از علف خشک دور خودش ساخت و وسطش ایستاد. کبریت رو تا جایی که لرزش دست های بی حس از سرما و ترسش بهش اجازه می داد محکم گرفت توی دستش. هر چندتا چوب کبریت که تونست لای انگشت های بی حس و عرق کردهش جا بده از جعبه کبریت درآورد و آماده نگه داشت. تمام گذشتهش مثل فیلم از جلوی نظرش رد شد. تمام صحنه های عجیب و ناشناسی که توی کما دیده بود هم همینطور. فرشته با خودش فکر کرد، فرصت نشد بفهمه اون تصویر جشن آسمون توی بهشت و اون پرواز و اون پیرمرد و باقی چیز هایی که توی کما دیده بودو اون لحظه یادش نبود، از کجا رفته بودن توی ذهنش. همینطور زمان پیدا نکرد بفهمه اون پیرمرد با چهره نورانی ولی خونیش و اون لبخند آرومش دم رفتن چی داشت توی کابوس های کما بهش می گفت.
-بیخیال. این هم بیخیال. همه که به همه جواب هاشون نمی رسن. من که به هیچ کدوم از جواب هام نرسیدم. نفهمیدم چرا اومدم، اینجا چی می خوام، کجا میرم، باید کجا می رفتم، اصلا چی شد، ولش کن. هرچی بود تموم شد دیگه. چقدر سرده! کاش زیاد طول نکشه!.
نگاهی به آسمون کرد. حتی1ستاره هم نداشت. به اطراف نگاه نکرد. چیزی روی زمین برای دیدن نداشت که بخواد باز ببینه. هرچی که باید و نباید رو دیده بود. ولی دلش برای ستاره ها تنگ می شد.
-ای کاش این دم آخری دسته کم شما ها اینهمه کم لطف نبودید. چی می شد1لحظه از زیر ابر ها در می اومدید1نظر می دیدمتون؟ دلم براتون خیلی تنگ میشه. باشه ایرادی نداره. احتمالا دلتون نخواست ببینیدم از بس توی این فرعی های زمین کثیف و تاریک شدم. بیخیال. مواظب این زمینی ها باشید. خوش بتابید.
بغضش اجازه نداد بیشتر از این حرف بزنه. دیگه اشک هاش رو پاک نکرد. نگاه از آسمون برداشت، عکس پریسا رو گرفت رو به روی چشم های خیسش و نظری طولانی بهش کرد.
-کاش اون طرف هرگز منو نبینی. خداحافظ.
توی دلش فریاد زد:
-آتیش! تو رو خدا. سریع تمومش کن. تو رو خدا.
چشم هاش رو بست و مژه هاش رو محکم به هم فشار داد. لحظه ای مکث، 1نفس عمیق و کبریت ها رو کشید.
صدای کشدار1فشششششش که توی تمام وجود فرشته طنین انداخت و قوی ترین ترسی رو که در تمام عمرش حس کرده بود بهش داد. آتیش. خودش بود. آتیش!!
-فوت.
فرشته چنان با وحشت از جا پرید که حس کرد پیش از آتیش گرفتن از ترس مرده. همه چیز به سرعت برق اتفاق افتاد. کمتر از1ثانیه. اول فوتی سریع که آتیش چوب کبریت ها رو درست1لحظه پیش از رسیدن به کوه علف های خشک وسط زمین و هوا خاموش کرد و در کمتر از یک هزارم لحظه دستی که محکم دستش رو چسبید و صدایی آشنا.
-تو داری چه غلطی می کنی؟
صدا و سوزش1سیلی. تکرار پرسش قبلی و این بار بلند تر.
-گفتم تو داری چه غلطی می کنی؟
صدا و سوزش1سیلی محکم تر. دستی که دستش رو چسبیده بود به شدت دست مشت شدهش رو تکون داد و کبریت رها شد، پرت شد و توی تاریکی گم شد. تکون شدید، فریاد.
-تو نفهم داری چه غلطی می کنی هان؟
سیلی سوم. فرشته به خودش اومد. تاریکی. شب که مثل هیولایی گویی در انتظار شعله ور شدنش به تماشا نشسته بود. تیرداد که درست در مقابلش بین فرشته و تاریکی ایستاده بود. ماه1لحظه سرکی کم رنگ از پشت ابر های تیره کشید و فرشته تونست قطره های درشت عرق رو روی چهره بی رنگ تیرداد ببینه. ترس و سرما و فشار. توانش تموم شده بود. دیگه نتونست سر پا بمونه. تیرداد اجازه نداد بی افته. وسط زمین و هوا گرفتش. فرشته اشک هاش رو حس نمی کرد ولی می دونست صورت خودش و سینه تیرداد در کمتر از1دقیقه کاملا خیس شدن.
-داشتی چیکار می کردی فرشته؟ آخه واسه چی؟ اینطوری نه خلاص میشی نه پاک میشی. این چه کاری بود داشتی می کردی فرشته؟ تو داشتی چیکار می کردی فرشته؟ فکر نکردی من یکی فردا و باقی فردا های عمرم چجوری باید با خاطره امشب زندگی می کردم اگر تو موفق می شدی؟ واسه1ثانیه تصورم کردی وقتی فردا ماجرای امشب رو واسهم می گفتن؟ لعنتی! خودت رو جای زمین و آسمون گذاشتی، باهاشون حرف زدی، ازشون خداحافظی کردی، حتی با اون عکس نکبتت اتمام حجت کردی و حرف آخر رو بهش زدی. یعنی من اندازه1عکس کاغذی هم برات ارزش نداشتم؟ پس من چی؟ سهم من، سهم دوستی من، سهم دل من که دلواپس1رفیقه چی؟ اصلا یادت بود؟
(رفیق).
فرشته با شنیدن این1کلمه حس کرد تمام دنیا داره روی سینهش فشار میاره. تیرداد فهمید. محکم بغلش کرد، صورتش رو روی سینه خودش فشار داد و گفت:
-کسی نمی شنوه. راحت باش رفیق.
و فرشته با تمام توان جسم و روحش، تمام دردی که این1کلمه بهش داده بود رو توی سینه تیرداد جیغ کشید. بلند و1نفس جیغ کشید. تیرداد محکم روی سینهش فشارش می داد و فرشته همچنان جیغ می کشید. حس می کرد تمام جهان داره جیغ می کشه. پس فرشته هم جیغ کشید. بلند، بلند، بلند. تا جایی که توان داشت جیغ کشید. گریه هاش داشت نفسش رو می گرفت ولی فرشته هنوز توی سینه تیرداد با آخرین توانش و با تمام نفسش جیغ می کشید و جیغ می کشید و تیرداد هم مانعش نبود. شب داشت درد این2نفر رو نظاره می کرد. و در لا به لای پرده تاریکش پنهانشون کرده بود تا خودش تنها ناظر این صحنه باشه و بس. مرحبا شب!!!. مرحبا!.
***
اتاق نیمه تاریک. فرشته نیمه بیدار تازه از گردش داخل حیاط که عطارد همراه ستاره و تیرداد طبق برنامه تقریبا هر روزه به اجبار برده بودنش برگشته بود و آروم و تا جایی که امکانش بود دور از چشم بقیه عکس کوچیک رو گذاشت بالای سرش. عطارد با خنده گفت:
-چی مخفی کردی فرشته؟ اگه خوردنیه1کمی به من هم بده. خیلی گشنهمه.
فرشته لبخندی زد و از کنار بالشش1بسته شکلات بهش داد.
-بیا. ولی به اون2تا هم بده.
ستاره با تعجب نگاهش کرد و پرسید:
-تو تردستی بلدی فرشته؟ این بسته رو1دفعه از کجات درآوردی؟ چطور تا حالا من متوجهش نشده بودم؟
فرشته خندید.
-فعلا بجنب وگرنه این2تا چیزی واسهت نمی ذارن.
ستاره بی توجه به اینکه کجا هستن بلند و معترض داد کشید:
-آهای لاشخور ها پس من چی؟
بسته خیلی زود وسط شلوغی و خنده خالی شد. به اصرار عطارد کمی هم به خود فرشته که موافق خوردنش نبود رسید. عطارد که عکس رو دیده بود نگاهی زیر چشمی به گوشه بالش انداخت و برگشت تا به تیرداد که صداش می زد و می گفت وقت رفتنه جواب مثبت بده. داشت دیر می شد. فرشته هم داشت خوابش می برد. ستاره هم موافق رفتن بود ولی ترجیح می داد صبر کنن تا فرشته بخوابه.
-میریم بابا2دقیقه صبر کنید خستگی این راهپیمایی که دور حیاط بردینمون در بره.
-تو چه تنبلی! از جوونی هم که فقط اسمش روی سرته. از شن ساختنش انگار.
-به خدا عطارد تو باید لال متولد می شدی. جدی اصلا نمیشه1روز تو به من گیر ندی؟
-راستش نه. گیر دادن به تو ثواب داره.
-وای تیرداد این عطارد رو ساکتش کن تا من از این پنجره پرتش…
-هیس بچه ها.
ستاره و عطارد هر2با اشاره دست تیرداد متوجه فرشته شدن که آروم خوابیده بود. ستاره با تعجب و آهسته زمزمه کرد:
-این انگار توی شلوغی بهتر می خوابه. ببین چه بیخیال خوابیده؟ راستی دقت کردین حالا دیگه با دست های ما بهتر کنار میاد؟ دیگه بغلش که می کنم حالش بد نمیشه.
تیرداد گفت:
-توی هر شلوغی نمی خوابه. توی شلوغی های شاد خوابش می بره. آره، امروز که بیرون بودیم تمام مدت دست ما2تا توی دستش بود و دیگه خودش رو نکشید عقب.
-احساس می کنم از اون شبی که تو دلت1دفعه از جا پروندت و معلوم نشد کجا رفتی فرشته شروع کرد به بهتر شدن. تیرداد! راست بگو اون شب تو کجا رفتی؟ اصلا چی شد؟
تیرداد به ستاره که با نگاه پرسش گر منتظر گرفتن جوابش بود نگاه بی اطلاعی انداخت و گفت:
-کدوم شب؟ آهان! اون شب؟ چیزی نشد. من رفتم داروی دلدرد گرفتم دلدردم حل شد.
ستاره پشت چشم نازک کرد.
-مسخره!واقعا که خیلی…
عطارد گفت:
-بیایید. باید بریم. فردا برمی گردیم.
هر3راه افتادن و بی صدا از در رفتن بیرون. عطارد1لحظه قدم سست کرد و عقب موند. ستاره بلند گفت:
-عطارد چرا لنگ کردی؟ بیا دیگه.
عطارد تردید کرد. بعد در حالی که به طرف اتاق در بسته فرشته برمی گشت گفت:
-شما ها برید من الان بهتون می رسم.
بچه ها شنیده و نشنیده رفتن. عطارد وارد اتاق شد. فرشته خواب بود. عطارد رفت بالای سرش و نگاهش کرد. فرشته آروم تر از روز ها و شب های پیش خوابیده بود. عکس کوچیک پریسا همونجایی که فرشته مخفیش کرده بود به میله کنار بالش تکیه داشت و انگار داشت فرشته رو تماشا می کرد. اگر فرشته چشم باز می کرد مستقیم نگاهش با نگاه داخل عکس تلاقی داشت. عطارد اخم هاش رو توی هم کشید. دقیق تر نگاه کرد و دید که دست فرشته درست کنار عکسه. به در بسته نگاهی کوتاه انداخت. دست دراز کرد تا عکس رو از کنار دست فرشته برداره. فرشته تقریبا به شدت پرید و دستش رو گذاشت روی عکس ولی بیدار نشد. عطارد لحظه ای صبر کرد تا فرشته دوباره آروم بشه. بعد دوباره دست دراز کرد طرف عکس. فرشته باز داشت می پرید که عطارد آروم دستش رو گرفت و توی گوشش زمزمه کرد:
-بخواب فرشته. چیزی نیست. بخواب. به زودی مرخص میشی. بخواب.
فرشته با گرمی دستی که دستش رو نوازش کرد به خواب رفت. دستش شل شد و از روی عکس رفت کنار. عطارد خیلی آهسته عکس رو برداشت و آهسته از اتاق رفت بیرون و بی صدا در رو پشت سرش بست.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (3)
یکی
جمعه 4 بهمن 1392 ساعت 08:20
مونده بودم چی بگم. هنوزم نمیدونم چی بگم. هی اون پسره خوب کرد عکسو کش رفت. دیگه پسش نده. هی بنویس. زود بنویس. نذار بمونه. هرچی میتونی توضیحدارتر بنویس. تمام ریزریزاشم بنویس تا اون گوشه کنارا چیزی جا نمونه. من وبگردی زیاد میکنم. میرم همینطوری اسم وبارو میزنم میرم توش بینم از چی خوشم میاد. خیلی زیادن. همه جا هم همین یکی هستم که اینجا میبینی. ولی هیچکدوم از وبایی که میگردم اندازه مال تو واسم داستان نشد. کاش میشد این فرشته محبت پریسارو از دلش شوت میکرد بیرون. با تمام اتفاقایی که افتاد من انگار دارم از اینجا تو دلشو میبینم. هنوز پریسارو دوست داره و شاید خودشم ندونه. دوسش داره، دوسش داره، این دختررو دوسش داره و خودش یا میدونه یا نمیدونه ولی دوسش داره. حاضرم هرکاری بکنم تا خیالم تخت شه که دیگه دوسش نداره. ولش کن بقول خودت بیخیال. هی بنویس. بقیشو زود بنویس. میخوام بدونم بنویس. زود باشیا. منتظرما. فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
نبودید دلم تنگ شده بود. معذرت می خوام که داستان درست کردم برای شما. من فقط چیز نوشتم. فکر نمی کردم. فرشته هم، خوب هر کسی1مدلیه. دلش رو نمیشه کاریش کرد. نمی دونم چی بگم. خودم هم موندم چی بگم مثل شما. به روی چشم. سعی می کنم زود تر بنویسم. فقط اجازه بدید نفسم جا بیاد. خیلی خسته شدم جناب یکی. مهلت لازم دارم.
ایام به کام.
حسین آگاهی
دوشنبه 14 بهمن 1392 ساعت 18:11
سلام. داستان خیلی جالب شده، جالب تر از قبلش، این چند روز هم نبودم رفته بودم تعطیلی بین دو ترم روستامون؛ اما زیاد به فکر داستان فرشته بودم؛ الآن سریع باید برم ادامه اش رو هم که نوشتید بخونم. راستی صحنه درد دل کردن فرشته با تیرداد وقتی که از خودکشی نجاتش داد خیلی به دلم نشست؛ عااااالی اون لحظه ها رو توصیف کرده بودید.
خدا کنه بهتون بر نخوره؛ منظوری ندارم؛ انگار واقعاً اون صحنه رو دیده باشید یا خدای نکرده در اون صحنه قرار گرفته باشید به همون اندازه خوب توصیفش کرده بودید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
امیدوارم این چند روز بهتون حسابی خوش گذشته باشه. چرا باید بهم بر بخوره؟ این نظر لطف شماست. مطمئن باشید که بهم بر نمی خوره. امیدوارم در ترم جدید شاد تر از ترم که گذشت باشید.
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.
sepanta
شنبه 30 فروردین 1393 ساعت 01:49
این قسمتش خیلی پخته ترنوشتةشده بود ،البته خیلی هم غمگینتربود

پاسخ:
درد هوای خامی رو از سر آدم می پرونه.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *