ماجرای فرشته بخش4

سلام به همگی.
این شب ها من زیاد این طرفها می چرخم. از کار ناتموم خوشم نمیاد. انگار روی دوشم سنگینی می کنه. سرنوشت فرشته این قصه هم همینطوره. تا تموم نشه من خاطرم جمع نیست. برای همین دیگه اومدنم چندان نظم نداره. بعد از تموم شدن این ماجرا نظم هم برمی گرده اگر خدا بخواد. تا اون زمان بی نظمی اینجا و من رو می بخشید.
راستش شما که غریبه نیستید، اگر امشب نمی اومدم و این قسمت ها رو نمی ذاشتم شاید فردا همهش رو پاک می کردم و از اول طور دیگه ای می نوشتم و من نمی خوام اینطور باشه. شاید هم بخوام ولی…
اجازه بدید این چند خط رو بذارم و مرخص بشم تا دفعه بعد.
***
بیمارستان.
با دردی که انگار تمام جسمش رو بغل گرفته بود و فشار می داد چشم باز کرد. سرش زیر باند های سفید سنگین شده بود و به شدت درد می کرد.
-آآآآآخ. سرم.
-آخه این چه کاری بود کردی؟
فرشته به زور از زیر باند ها نگاه کرد. سرش بیشتر درد گرفت. دستی که به خاطر دور نگه داشتنش از آتیش بهش سیلی زده بود سرش رو نوازش می کرد. فرشته گفت:
-سلام.
-تو هنوز عاقل نشدی؟
فرشته معصومانه و با ته مونده صداقتی که از جهان آسمونی فرشته ها و از اصل در معرض بر باد رفتنش براش مونده بود گفت:
-نه. معذرت می خوام.
-آخه این کار چی بود که کردی؟ مگه تو عقل نداری دختر؟ رفتی اون بالا وایساده تاب خوردی و پریدی پایین؟ آخه چرا؟
-می خواستم پرواز کنم.
-پرواز کنی؟ تو کی می خوای عاقل بشی؟ ممکن بود بمیری ممکن بود تا آخر عمرت فلج بمونی. تو این ها رو می فهمی؟
-نه. معذرت می خوام.
-آخه تو چه دردته؟ چیت کمه؟ پرواز پرواز. مسخره کردی؟ خودکشی کار اون هاییه که دیگه هیچ چی ندارن. تازه اون ها هم نباید به این فکر مزخرف بی افتن. آخه بگو تو چیت ایراد داره که می خوای خودکشی کنی؟ تا سرت خلوت میشه1بازی سر خودت و اعصاب همه درمیآری. یا می خوای بری تو آتیش یا از بالا می پری پایین. می دونی اگر جای مردن فلج می شدی چه زندگی داشتی؟ واقعا این رو می خوایی؟
-نه. نه. من فقط می خوام پرواز کنم از اینجا خلاص بشم.
-خلاص بشی؟ آخه از چی؟
-از همه چیز اینجا. از آتیش و خاطرهش، از زمین و خاک کثیفش، از اینهمه چیز تاریک زمینی، از این سرمای سیاه که تموم نمیشه، از همه شما ها که1کلمه از حرف هاتون رو نمی فهمم و1کلمه از حرف هام رو نمی فهمید، از همه چیز اینجا می خوام خلاص بشم. دیگه نمی خوام اینجا باشم. از این زمین و این خاک متنفرم. دیگه نمی خوام اینجا باشم. نمی خوام. آآآآآآآخ سرم.
-تو ناشکر ترین و قدر نشناس ترین آدمی هستی که من یکی تا حالا دیدم. به خودت نگاه کن و خجالت بکش. این چه بازیه درآوردی؟ روانی هستی مگه؟ واقعا که مسخره هست. خیال کردی خیلی قهرمانی که خودکشی می کنی؟ و…
فرشته دیگه نمی خواست بشنوه ولی گفتن ها تموم نمی شدن. پس فقط سکوت کرد. حالا دیگه می دونست توضیح دادن فایده نداره. اون ها نمی فهمیدن. خودکشی. تنها تعبیرشون از تلاش فرشته برای پرواز این بود. فرشته دیگه می دونست که زمینی ها پرواز رو با مرگ تعبیر می کنن و مرگ یعنی همون تموم شدن که خودش می شناخت. فرشته می دونست که زمینی ها وقتی تموم میشن یا به اصطلاح خودشون می میرن جسمشون رو جا می ذارن و خودشون میرن. و تا زمانی که زنده هستن داخل این جسم محبوس می مونن و فقط اینطوری زنده هستن. جسمی مثل چیزی که خودش هم حالا دیگه گرفتارش شده بود. فرشته می دید که این جسم با گذشت زمان کهنه و فرسوده میشه و وقتی این کهنگی به آخرین درجه خودش رسید، آدم ها جسمشون رو ترک می کنن و میرن. فرشته همچنین می دید گاهی هم پیش میاد که اون ها پیش از کهنه شدن جسمشون جاش می ذارن و میرن و جسم اون ها پیش از این که فرسوده بشه میره به خاک. فرشته1بار دیده بود1نفر که جسمش هنوز هیچ فرسودگی نداشت رو آوردن بیمارستان و از شیون ها و سر و صدای اطرافیانش فهمید طرف چیز هایی خورده بود که نباید می خورد تا بتونه از جسمش خلاص بشه و بره. فرشته تماشا می کرد که اون آدم های سفید پوش تلاش می کردن اون رو توی جسمش نگه دارن ولی موفق نشدن و طرف تموم شد. فرشته دید که روی جسمش رو با پارچه سفید پوشوندن و گفتن ببریدش سردخونه. فرشته دید آدم هایی که آورده بودنش جیغ می کشیدن و گریه می کردن. فرشته می دونست که زنده ها از تموم شدن اطرافیانشون خیلی ناراحت میشن. و تعجب می کرد از این که پس چرا وقتی هنوز همهشون کنار هم هستن با هم اینهمه بد رفتار می کنن. چرا به هم واسه خاطر هیچ خشم می گیرن. چرا هم رو برای منافع خاکی فریب میدن و چرا مایه آزار هم رو فراهم می کنن. چرا کاری می کنن که عزیزانشون آه بکشن و گریه کنن. چرا قدر لحظه های با هم بودن رو نمی دونن و بهتر سپریش نمی کنن در حالی که می دونن این بودن ها موقتیه و تمام اون ها1روزی دیر یا زود تموم میشن و اون زمان دیگه هیچ کاری از دست هیچ قدرتی برنمیاد. عزیزانی که اونهمه عزیز بودن میرن و جز حسرت برای بازمانده ها چیزی جا نمی ذارن. پس چرا این زمینی ها با هم بهتر رفتار نمی کنن. فرشته جواب این پرسش ها رو نمی دونست از کجا باید پیدا کنه. دلش می خواست بدونه و نمی دونست. با خودش می گفت:
-جواب تمام این ها محبته. محبت واقعی. روی این زمین خاکی همه چیز پیدا میشه جز این یکی. میگن که هست ولی یا نیست یا اگر هم هست نوع آزاردهنده و اشتباهیش هست. ای کاش محبت آسمونی رو می شد از اون بالا ریخت پایین تا حال و هوای زمینی ها بهتر بشه.
فرشته خیلی چیز های دیگه هم با خودش می گفت که جز سر در گمی بیشتر چیزی واسهش نداشت. از تموم شدن زود هنگام اون زمینی و گریه اطرافیانش خیلی غمگین شد. اون شب از پنجره کوچیک اتاق بیمارستان به آسمون خیره شد. اون زمینی دیگه نبود و فرشته حس می کرد اگر زمینی ها قبل از این که تموم بشن به همدیگه بیشتر و بهتر محبت کنن بعد از این که یکیشون از بینشون رفت اینهمه درد رو تحمل نمی کنن. فرشته آه کشید و با خودش گفت:
-زمینی ها بلد نیستن مهربون باشن. یا با هم جنگ می کنن یا برای مهربون بودن هم رو آزار میدن. اون ها باید محبت کردن رو بلد بشن.
به چهره اون خاکی که دیگه از روح تهی شده بود فکر کرد. چهره قشنگی داشت. قشنگ ولی خسته و خالی از حیاط. آروم زمزمه کرد:
-خودکشی. اینه خودکشی که آدم ها میگن.
و حالا با توجه به چیز هایی که می دونست دیگه تعجب نمی کرد که چرا هر وقت میگه می خوام پرواز کنم اون ها از خودکشی حرف می زنن و می خوان منصرفش کنن و حتی داشتن سعی می کردن به نام چیزی که بهش می گفتن درمون روان یا چیزی شبیه این که فرشته درست نمی فهمیدش به دردسر بندازنش و گرفتارش کنن. فرشته به شدت از این زمینی های رنگی به خصوص از اون سفید پوش هایی که با صدا هایی آمیخته به آرامش های دروغی باهاش حرف می زدن می ترسید. نفرت. حالا دیگه نفرت رو هم می شناخت. از پرسیدن هاشون و از کار هایی که می کردن و از اون روش های عجیب نفرت داشت. اون ها فرشته رو دوست نداشتن. آرامش صداشون دروغ بود. فرشته از فریب می ترسید. فقط1چیز توی سرش بود. باید از این اوضاع خلاص می شد. سرش هنوز باند پیچی بود. هر زمان بلند می شد به شدت سر گیجه می گرفت و می خورد زمین. شنید که در موردش حرف می زدن و حرف می زدن. شنید که این داستان سر گیجه ها و افتادن ها و از حال رفتن هاش رو از ماجرای خودکشی هاش جدا کردن. شنید که از مشکل حرف می زدن. احتمال بروز1مشکل توی سرش، شاید بر اثر ضربه ای که به سرش خورده بود و شاید هم به خاطر هر دلیل دیگه ای. مهم مشکلی بود که احتمال بروزش می رفت و ممکن بود جدی باشه. فرشته تمام این ها رو می شنید ولی زیاد چیزی نمی فهمید. فقط می دونست که نمی خواد اونجا باشه. فرشته بدون رضایت خودش وارد بازی های وحشتناک و عجیبی شد که زمینی ها بهش می گفتن درمان. فرشته حس می کرد دیگه قدرت تحلیل اینهمه چیز عجیب رو نداره. می شنید و می دید و نمی فهمید. نمی خواست ادامه بده. زورش نمی رسید. دنیای زمین و زمینی ها جهان خودسری ها و خودبینی های آدم ها بود. اون ها اجازه نمی دادن کسی قواعدشون رو بشکنه حتی اگر این شکستن مربوط به گرفتن تصمیمی برای موندن یا رفتن خودش باشه. شده به زور حبس طرف رو بین خودشون و روی زمین در حصار جسم خاکیش نگه می داشتن و اگر طرف موافق نبود اسم1مرض عجیب رو در موردش می گفتن.
-بیمار روانی.
هر کسی که مثل خودشون نبود پس سلامت نبود. و بعد برای درمون این بیمار روانی اون آدم ها با آرامش های دروغی صداشون و خیلی چیز های دیگه که فرشته حتی توی کابوس های سیاهش هم هیچ تصوری ازشون نداشت وارد عمل می شدن. فرشته حس می کرد واقعا در این جهان خاکی و شلوغ و سرد سرد سرد گرفتار شده.
سردرد، سر گیجه، زمین خوردن ها، خواب، باز هم درمون و بیداری و باز هم زمین خوردن ها و باز هم خواب. زمینی ها بهش می گفتن بی هوشی. فرشته شنید که از اسکن مغزی حرف می زدن. هر طور که بود با گوش دادن های غیر مجاز و یواشکی فهمید برای این اسکن که می گفتن باید وارد1دستگاه عجیب و تاریک بشه. از این اسکن خوشش نمی اومد. فردا قرار بود این کار براش انجام بشه.
-آتیش!سفر! یکی نجاتم بده.
کسی نبود. هیچ کس. خودش باید کاری می کرد. فرار.
شب. سکوت. تاریکی. دیگه سفر نبود که از بیمارستان خلاصش کنه. فرشته تنها بود. وحشت. غفلت زمینی ها. خوابی که هر لحظه ممکن بود تموم بشه و فرشته گیر بی افته. شب. تاریکی. سردرد. ضعف. ترس. خروج پر التهاب از بیمارستان. فرار.
***
بیرون.
شب سرد زمستون. آسمون به شدت گرفته. تاریکی مطلق. ستاره ها نبودن. جز سیاهی هیچ چیز نبود. سرمای جهنمی که انگار برای کشتن اومده بود. و فرشته که نفهمید تا کجا دوید. داغون بود از خستگی و از ترس و از درد و از همه چیز. باز هم شب بود. فرشته به آسمون نگاه کرد. انگار هر شبی که روی زمین سپری می کرد آسمون ازش دور تر و دور تر می شد. شب اول حتی می تونست چشمک کوچیک ترین ستاره رو ببینه. امشب که یادش نبود چند شب گذشته دیگه به زحمت ستاره های کوچیک تر رو تشخیص می داد. البته اگر ستاره ای بود. آسمون اون شب سرد زمستون حسابی ابری بود و حتی1ستاره نداشت. توفان در راه بود.
فرشته مطمئن بود هرچی سنگین تر و خاکی تر میشه این بیگانگی با آسمونش بیشتر میشه. چند لحظه ایستاد تا نفس تازه کنه. برای چی می دوید؟ به اطرافش نگاه کرد. ترس. مثل هیولایی در اطرافش بود. دوباره نگاه کرد. وسط راهی که نه اول داشت و نه آخر مونده بود. بدون این که بفهمه اصلا کجا باید بره و دیگه داشت فراموشش می شد که اصلا چرا داره میره. وسط تاریکی رو با چشم های ترسیده و مات گشت. خیال کرد چیزی دید که1لحظه پدیدار و فورا ناپدید شد. برق. نوری بدون توضیح که1لحظه به شدت درخشید و همه جا رو روشن کرد و بعد دوباره تمام دنیا تاریک شد. فرشته آروم زمزمه کرد:
-آتیش؟
و درست همون لحظه انگار در جواب زمزمه فرشته صدای نعره بلندی از آسمون که کشدار و طنین انداز روی سر فرشته آوار شد. بلافاصله1برق دیگه شدید تر و روشن تر از اولی و صدای نعره که انگار داشت از شدت خشم آسمون رو منفجر می کرد.
-نه!!!!. آتیش! تو رو خدا. تو رو خدا آتیش!
برقی که با شدت تمام تکرار شد و نعره ای که بلندی و طنینش به پرده های گوش فرشته فشار آورد. رگباری که مثل بلای جهنم با تمام قدرت باریدن گرفت. برق های پشت سر هم و شدید و تقریبا هم زمان با صدای نعره های بلند و طولانی که نه قطع می شدن نه کوتاه می شدن و نه تموم می شدن. فرشته جیغ کشید:
-آتیش!نه. تو رو خدا.
صداش وسط نعره های بلند گم شد. رگبار شدید تر می شد و برق ها روشن تر و نعره ها بلند تر.
-نه!!!!.
برای1لحظه دست هاش رو واسه بغل کردن آتیش باز کرد ولی درست در همون لحظه که دست هاش باز بودن با تمام سرعت فرار می کرد. جرات نمی کرد پشت سرش رو نگاه کنه. برق ها و نعره ها انگار نزدیک تر می شدن. بلند تر، روشن تر، وحشتناک تر، انگار آسمون بالای سر فرشته ترک بر می داشت و می شکست و خورد می شد و داشت روی سر زمین و زمینی ها خراب می شد. سایه ای که در لحظه های وحشتناکی که برق همه جا رو روشن می کرد1نظر انگار به چشم فرشته می اومد. سایه بلند و روشن که سرش می رفت بالا و بالا و تمام قد خم می شد طرف فرشته. شدت کور کننده برق، طنین نعره های رعد، ضربه های شلاقی رگبار، زوزه های بادی که انگار می خواست تمام خاک زمین رو مثل1مشت آرد بپاشه هوا و به هم بزنه. وهم. وهمی زاییده وحشتی مهار نشدنی که هر لحظه اوج می گرفت. تصویر سایه ای که واقعی جلوه می کرد. صدایی که از جنس همون تصویر بود و نبود.
-هااااااااا، هااااااااا، هااااااا.
کابوس های بیداری. تصور واضحی از حضور خشمگین آتیش. جهنمی از سرما و ترس.
-آتیش عصبانی.
این تنها چیزی بود که برای توجیه قیامتی که وسطش گیر کرده بود به نظرش می رسید و توی ذهنش مثل ناقوس وحشت صدا می کرد. فرشته جیغ کشید:
-بیاااااااا. بیا منو بگیر.
ولی تند تر دوید و بلند تر و در نهایت وحشت جیغ کشید. با تمام قدرتی که در جسم خسته و ضعیفش سراغ داشت وحشتش رو ریخت توی صداش و هم صدا با طنین رگبار و نعره های پشت سر هم رعد آزادش کرد.
-نههههههههههههههههه……
وحشتی بی توصیف از فردایی که شاید اصلا نبود. شب، تاریکی، کابوس، بلاتکلیفی، فراموشی، وحشت، وحشت، وحشت.
***
مأوا.
نفهمید چطور وارد شد. جایی بود. فقط جایی بود. چیز مشخص و عجیبی نداشت. در و دیوار و سقفی. مأوا. صدا های متحیر و کنجکاو.
-آهای هیچ معلومه کجا می رفتی؟
-داشتی می اومدی پیش ما؟
-مسافر شبی؟
-چقدر تند می رفتی؟ انگار در می رفتی؟
-این چه قیافه ایه؟ چرا این اینطوریه؟
-من چه می دونم. حتما مثل ما همیشه توی راهه.
-ولی این از ما داغون تره.
-شاید واسه این که ما دیر تر راه افتادیم و اون زود تر.
-بسه دیگه چقدر حرف می زنید بابا اه.
-آهای چیکار می کنید؟ باز شما ها1اسباب بازی جدید پیدا کردید؟ برید عقب ببینم. ای بابا این که اسباب بازی نیست، این نفره. از کجا آوردیدش؟
-ما نیاوردیمش خودش اومد.
فرشته هشیاریش رو به زور جمع کرد تا ببینه کجاست. به اطرافش نگاه کرد. چندتا بچه توی سن و سال متفاوت و همهشون مثل خودش مسافر ولی سر حال تر از خودش. دست ها و چشم ها کنجکاو و عاشق هر چیز جدید. عاشق رفتن، عاشق دیدن، عاشق گرفتن، عاشق زندگی که نمی شناختنش. اون ها هم مثل خودش گرد و خاکی بودن ولی کمتر از خودش. درضمن اون ها مثل خودش اینهمه خیس و اینهمه ترسیده نبودن. اون ها مثل فرشته از وسط طوفان وحشتناک اون بیرون رد نشده بودن و ظاهرا اصلا خبر نداشتن اون بیرون چه قیامتیه. فرشته بهشون نگاه کرد. یکیشون لبخند زد. اومد جلو و دستش رو دراز کرد و گفت:
-سلام. اسم من ستاره هست. ما اینجا پناه گرفتیم که اگر بارون اومد خیس نشیم. ما همه مسافریم. البته از اولش هم سفر نبودیم. هر کدوم از1راهی می رفتیم واسه خودمون. سرنوشت شوخیش گرفت و ما رو جمع کرد اینجا که با قصه سفرمون آش شعله قلم کار درست کنه. حالا ما از1جایی تا1جایی همسفریم. تو چی؟ از کجا اومدی؟ کجا میری؟ چرا اینطوری هستی؟ بگو دیگه؟ وایسا قبل از این که بگی باهام دست بده.
ستاره منتظر تموم شدن تعجب فرشته نشد. خودش با اون یکی دستش دست فرشته رو گرفت و گذاشت توی دست خودش و به شدت تکون داد و گفت:
-خوشبختم.
همه زدن زیر خنده. یکی اون وسط گفت:
-این ستاره نمی تونه جلوی زبونش رو بگیره. آروم هم نمی تونه بشینه. همینطور1ریز در حال فعالیت و حرف زدنه. فرقی هم نمی کنه که چی باشه.
همه باز زدن زیر خنده. ستاره لب هاش رو جمع کرد و در حالی که هنوز دست فرشته رو تکون می داد تقریبا داد کشید:
-نه خیر اینطوری نیست این ها دارن دروغ میگن. ببین چجوری آدم رو پیش1تازه وارد خراب می کنن.
همه بلند تر زدن زیر خنده. یکی دیگه گفت:
-بچه ها بجنبید. تا صبح هم منتظر بشیم ستاره ول کن نیست و نوبت ما نمی رسه. پس حمله.
بعد پرید جلو اون یکی دست فرشته رو گرفت و گفت:
-سلام. من مهتابم.
بعد از مهتاب بقیه هم مثل1دسته پرستو ریختن وسط.
-من خورشیدم. این ها همیشه سر به سرم می ذارن و اسمم رو هرچی بخوان میگن.
-من نسیمم. این هم خواهر کوچولوم شبنمه. آهای یواش خواهرم رو له کردید.
-من پری هستم. اصلا شکل پری ها نیستم ولی نمی دونم چرا اسمم پریه. قیافهم رو ولش کن. من پریم دیگه.
-ببین، من یاسمن،
-من پروانه،
-من زنبق،
-من آی له شدم، من سحر،
-من زهره،
-من ناهید،

-حالا انتظار دارید اسم همهتون هم با این شلوغی که راه انداختید یادش بمونه آره؟
این صدای آروم رو1دفعه انگار همه شنیدن. دوباره خنده.
-چه تقسیم بندی نا عادلانه ای!. 1دستش مال ستاره تنها1دست دیگهش مال همه. اگر نصفش هم کنید به همهتون می رسه. ولش کنید پدرش رو درآوردید. اصلا گذاشتید این هم حرف بزنه؟ نه بابا شما و این حرف ها؟
خنده های دسته جمعی.
فرشته نگاهش کرد. دختری ریز نقش و ظاهرا معمولی مثل همه. اومد جلو و خیلی عادی دست ستاره رو زد کنار و گفت:
-اسمت چیه؟
اسم؟ فرشته نمی دونست چی باید بگه.
دخترک صبورانه گفت:
-اسم تو. باید چی صدات کنیم؟
فرشته اولین چیزی که به نظرش رسید رو گفت.
-من فرشته ام.
دخترک خندید و1نگاهی بهش کرد و گفت:
-فرشته ای؟ قیافهت که چندان به فرشته ها نمیخوره. خیلی داغونی. البته همه ما کم و بیش مثل تو میشیم اگر اندازه تو سفر کنیم. ما دیر تر اومدیم و زمان کمتریه که توی راهیم.
فرشته نگاه کرد و دید همهشون کم و بیش گرد و خاکی هستن ولی نه اندازه خودش. خواست حرفی بزنه ولی با یادآوری چیز هایی که از سر گذرونده بود لرزید و چیزی نگفت.
دخترک گفت:
-بیخیال.پس گفتی اسمت فرشته هست آره؟
فرشته فقط سرش رو آورد پایین. شبنم گفت:
-همه اسممون رو گفتیم. تو چرا بهش نگفتی؟
دختر خندید و گفت:
-گذاشتم آخر شما ها بگم که یادش بمونه. تازه نپرسید که بگم. من مگه مثل شما ها هولم؟
وسط خنده و اعتراض دسته جمعی فرشته نگاهش کرد. فقط نگاهش کرد و پرسید:
-تو کی هستی؟
دخترک خندید و جواب داد:
-من؟ یکی مثل خودت.
انگار به فرشته برق وصل کردن. از جا پرید و گفت:
-یکی مثل من؟ یعنی تو هم فرشته ای؟
نگاه دخترک1لحظه مات و بی حالت شد ولی خیلی سریع برگشت به حالت اولش و با همون لبخند جواب داد:
-خوب میشه که باشم. به هر حال از نظر قیافه اگر بگی الان من از تو فرشته ترم. ببین؟ آره خوب1طور هایی من فرشته باشم چی میشه مگه؟ آره من فرشته ام.
فرشته ناباور پرسید:
-یعنی تو هم از اون بالا افتادی این پایین؟
دخترک با تعجب گفت:
-از اون بالا؟
ولی تعجبش خیلی زود تموم شد و دوباره لبخند آرومش برگشت.
-آهان اون بالا رو میگی؟ نه بابا من از اون بالا نمی افتم. اینقدر سبکم که مثل پر میرم بالا. من اون بالا بودم داشت بهم خوش می گذشت. خدا گفت این زمینی ها1فرشته لازم دارن که مواظبشون باشه من رو فرستاد این پایین ماموریت و گفت هوای این ها رو داشته باشم. درضمن فرشته های سر تا پا خیس و گرد و خاک گرفته رو هم ارشاد کنم که اینطوری نگردن. مثل تو.
صدای خنده رفت هوا. دخترک ادامه داد:
-خوب بسه. من اسمم پریساست.
فرشته تکرار کرد:
-پریسا؟ یعنی چی؟
پریسا خیلی عادی2تا دست های فرشته رو از دست بقیه درآورد و گرفت توی دست خودش و گفت:
-شاید یعنی من دیگه. یعنی فرشته سبک مثل پرررررر.
باز هم خنده. فرشته پریشون گفت:
-من،
ولی دیگه نتونست چیزی بگه. نفهمید چرا. انگار چیزی از وسط اون دست ریز نقش مثل خون وارد رگش شد.
-این فرشته، یکی مثل من. اومده ماموریت روی زمین. یکی مثل من. پیداش کردم. خدایا پیداش کردم.
فرشته بدون این که بخواد پرسید:
-تو می دونی چطور میشه برگشت بالا؟
پریسا که می خندید گفت:
-آره بابا می دونم. اولش باید شبیه من سبک و فسقلی بشی. بعدش هم باید شونه هات رو ورزش بدی تا پر و بال در بیاری. بذار ببینم آماده هستی یا نه؟ جای بال روی شونه هات باید درست اینجا باشه.
و محکم زد روی شونه های فرشته.
-آآآآآآخ!!.
همه ساکت شدن و پریدن عقب. پریسا با تعجب نگاهش کرد:
-چی شد؟ ضربه من خیلی قوی نبود. تو زخمی هستی؟
فرشته وحشتزده گفت:
-من؟
فریب به کمکش اومد.
-نه نه. زخمی در کار نیست. ضرب دستی داری ها!. دردم اومد.
پریسا باور کرد و نکرد ولی چیزی نگفت. فرشته خواست باز چیز بپرسه ولی پریسا با خنده گفت:
-باشه واسه بعد. جلوی این زمینی ها که نمیشه اسرار پرواز رو یادت بدم. فعلا ولش کن. ببین، ما مسیر مون باهات تا1جایی یکیه. تو بیشتر از ما توی راه بودی و بیشتر می دونی. بلدی از پرتگاه ها بپری؟ کوه نوردی بلدی؟ می تونی از سر بالا ها و سر پایینی ها رد بشی؟ توی تاریکی می تونی راه رو پیدا کنی؟ از توفان هایی که میگن میاد و خیلی هم سنگینه چیزی می دونی؟ این جاده لعنتی پره از این چیز ها. ما می ترسیم. تو از این چیز ها بیشتر دیدی. تازه این حوالی سیل هم میاد. سیل های بدی هم میاد. باید شنا بلد باشیم. ما زیاد بلد نیستیم. تو بلدی؟
فرشته به زحمت گفت:
-من، زیاد بلد نیس…
پریسا دست های فرشته رو کمی توی دست های خودش آروم فشار داد و گفت:
-خوب، می گفتی. داشتی می گفتی چندتا نکته از هر کدومشون بلدی مگه نه؟
فرشته بی اراده گفت:
-من داشتم… بلدم… 1خورده.
پریسا با بیخیالی دستی به مو های کاملا خیس فرشته کشید و گفت:
-خوب. همون 1خورده از هیچ چی بهتره. ما تقریبا بلد نیستیم. ولی باید بلد باشیم. هرچی بلدی بهمون یاد بده.
فرشته مات گفت:
-من یاد بدم؟ ولی من فقط تصادفی از اون بالا…
-اه ول کن اون بالا رو. تو هر مدل بلدی یاد بده ما یاد می گیریم.
فرشته باز گفت:
-آخه من، من نمی…
پریسا دوباره دست های فرشته رو گرفت توی دستش و آروم فشار داد، توی چشم هاش نگاه کرد و در همون حال گفت:
-فرشته بی معرفت ندیدم تا حالا. نمی خوایی که اولیش باشی، می خوایی؟
فرشته انگار صحر شده بود. دست هاش هنوز توی فشار آروم2تا دست کوچیک بودن و نگاهش قفل به چشم هایی که انگار یواش، خیلی یواش می بریدن و پیش می رفتن تا عمق ذهنش. و صدایی که انگار می خورد به دیواره های وجودش و آروم آروم منعکس می شد و می تپید. پریسا هنوز منتظر جواب بود. فرشته بدون این که یادش باشه چی رو تعیید می کنه گفت:
-باشه.
پریسا خندید. دست های فرشته رو رها کرد و نگاهش رو از چشم هاش برداشت و کف زد. رو به بقیه گفت:
-حله. بقیهش باشه فردا.
***
زمان آروم می رفت و همه مسافر های جاده سرنوشت رو با خودش می برد. نه تند و نه کند، یکنواخت و بی توقف. فرشته هم بین همه بود. دیگه اول و آخر ماجرا چندان در خاطرش نمی درخشیدن. زیاد یادش نمی اومد. انگار غبار این راه با همون آهستگی و یکنواختی روی خاطر و خاطراتش رو می پوشوند و همه چیز آروم آروم زیر غبار بی رنگ و کم کم محو می شد، و فرشته نمی فهمید. فراموشی داشت با شدت و سرعت هرچه بیشتر عمل می کرد تا به کمک غبار زمان و با دست محو کنندهش تمام آغاز داستان رو از ذهن و خاطر و دل و همه زوایای وجودش پاک کنه و موفقیتش دیگه نزدیک بود، خیلی نزدیک!. حالا دیگه فرشته دغدغه های دیگه ای داشت که حسابی درگیرشون شده بود. آسمون دیگه دور بود، خیلی دور، خیلی خیلی دور!!. دور، دست نیافتنی، ناآشنا!.
جاده، سفر، زمان، غبار، راهی که گاهی واقعا ناهموار می شد و باید از موانع می گذشتن، بچه هایی که می رفتن و نمی رفتن، فرشته که برای خودش و برای همراه هاش می ترسید، همراه هایی که نابلد بودن، فرشته ای که گاهی شاید از اون بالا تصویری محو از این موانع دیده یا ندیده بود، موانعی که باید در موردش یاد می گرفتن، فرشته که فقط تصوری داشت و شاید تجربه ای، بچه هایی که در هوای تجربه بودن و نبودن و فرشته ای که باید یاد می داد.
و فرشته یاد می داد یا خیال می کرد که سعی می کنه یاد بده. گاهی فقط سعی می کرد زیر بازوی اون ها رو بگیره و هرچه سریع تر از مانعی، پرتگاهی، سرابی یا دامی ردشون کنه. بچه ها گاهی می فهمیدن و گاهی اصلا نمی فهمیدن. حال و هوایی داشتن برای خودشون. هر کدوم1مدل بودن. و فرشته. و پریسا. که همیشه همراه فرشته بود. از بقیه جدا می موند و همراه فرشته بود. بقیه رو جا می ذاشت و همراه فرشته بود. به اعتراض های مدل به مدل بقیه توجهی نمی کرد و همراه فرشته بود. بقیه رو خواب می کرد و همراه فرشته بود. پریسا همیشه همراه فرشته بود.
-چه سرده!آتیش روشن کنیم؟
فرشته بی اختیار پرید.
-نه.
-برای چی؟ تو آتیش رو دوست نداری؟
-من؟ چرا نداشته باشم؟ ولی اینجا جاش نیست. آتیش خیلی خطرناکه.
-چیش خطرناکه؟ آتیش گرمه و روشن. خیلی کمک می کنه. قبول نداری؟
-قبول دارم. بله آتیش کمک می کنه ولی کمک آتیش رو بیخیال شو. اینجا جای آتیش نیست. دردسرش از کمکش بیشتره.
-تو با این آتیش چه سر و سری داشتی که اینهمه مواظبی؟ چرا به من چیزی نمیگی؟ بهم بگو. به کسی نمیگم.
-دست بردار پریسا. تو هر دفعه می کشیش به اینجا و من بهت میگم چیزی نیست. من بیشتر از شما توی جاده بودم، آتیش رو بیشتر از شما ها دیدم، دارم بهت میگم ارزش خطر کردن نداره. دیگه نپرس.
-ولی تو رمز و راز داری. می خوام بدونم. به من بگو.
-رمز و راز هر کسی مال خودشه. من نمی خوام بگم.
-پس داری. به من بگو. فقط به من.
-چرا باید بهت بگم؟ فقط به تو؟ در حالی که به بقیه نمیگم و اون ها هم خیالشون نیست که بدونن و کار درستی هم می کنن؟ نگاهشون کن؟ چرا تو بینشون نیستی؟
پریسا نگاه کرد. ستاره و بقیه1رودخونه گیر آورده بودن و داشتن آب بازی می کردن. خیلی هم داشت بهشون خوش می گذشت. پریسا گفت:
-خوب که چی؟ من سردمه. برای چی باید اونجا باشم؟ آب بازی هم دوست ندارم.
-دوست نداری؟ تو زمانی که بهت شنا یاد دادم بدت نمی اومد. اصلا پیشنهادش رو خودت دادی. تو بودی که گفتی توی این جاده سیل میاد و ما باید شنا بلد باشیم تا سالم بمونیم.
-آره ولی حالا من شنا بلدم. اون زمان هم اینقدر سردم نبود.
فرشته کلافه نگاهش کرد و گفت:
-باشه. پس دست از سر اسرار من بردار و اگر بینشون نمیری بشین تماشاشون کن و بذار من هم تماشاشون کنم تا خاطر جمع باشم.
پریسا گرفته سرش رو انداخت پایین و فرشته. چرا نمی تونست بهش بی تفاوت باشه؟
-اون1آسمونیه. مثل خود من. بقیه از1جنس هستن. اون ها با هم هستن. مشکلی براشون پیش نمیاد. این یکیه. جنسش فرق می کنه. این یکی مثل خودمه. یکی مثل من. راستی من کیم؟ واقعا از آسمونم یا آسمون رو خواب دیدم؟
ستاره چندین بار فرشته رو صدا زد.
-آهای فرشته! بیا پیش ما. اینجا خیلی خوبه. تو شنا کردن بلدی بیا یادمون بده.
نسیم گفت:
-آره بیا. خیلی دلم می خواد یاد بگیرم.
شبنم کوچولو گفت:
-به من یاد نده. فقط بیا دستم رو بگیر با هم توی آب راه بریم. خوشم میاد دستم رو بگیری من خودم رو ول کنم توی آب.
فرشته گفت:
-من سردمه بچه ها.
مهتاب گفت:
-اینجا اصلا سرد نیست. بیا پیش ما.
فرشته نشنیده گرفت. خورشید آروم زمزمه کرد:
-پریسا شنا بلده. فرشته یادش داد. مثل همیشه ما جا موندیم. بییاید بچه ها. باید خودمون تمرین کنیم. حتما یاد می گیریم.
شبنم بغض کرد. پری بوسیدش و گفت:
-دست های من هم خوبن. بیا دست من رو بگیر خودت رو ول کن توی آب. تو از همه زود تر شنا یاد می گیری. ناسلامتی تو شبنمی.
یاسمن گفت:
-این عادلانه نیست.
سحر گفت:
-ول کنید. بیایید بازی.
ستاره تیر خشمش رو با نگاه فرستاد طرف فرشته و پریسا و رفت دستش رو انداخت دور شونه شبنم ابری و گفت:
-هر کی زود تر کامل خیس بشه برنده هست.
فریاد شادی بود که رفت هوا.
فرشته دید که ستاره و نسیم و مهتاب گهگاهی زیر چشمی نظری به اون و پریسا می کردن. پریسا هم شاید دید و شاید ندید. فرشته ندیده گرفت. پریسا رو نمی شد تنها بذاره. ولی چرا؟ توجیه اومد کمک.
-چون اون1نفره. بقیه با هم هستن. این1نفر ظریفه. باید مواظبش باشم.
توجیه راست نبود. فرشته می دونست. فریب اومد کمک. فرشته دیگه استاد شده بود. از هر کدوم از اون خاصیت های سیاه کم و بیش بلد شده بود چطور استفاده کنه. مخصوصا از فریب. حسابی یاد گرفته بود. حالا هم سعی داشت خودش رو فریب بده. کمی سخت بود. مانع داشت. وجدان.
-فقط اینجا موندی که مواظبش باشی؟ یعنی خودش نمی تونه؟ به خاطر خودت نیست که اینجایی و بین بقیه نیستی؟ اصلا این1نفر رو به تمام اون هایی که یواشکی نگاهت می کنن ترجیح نمیدی؟
فریب گفت:
-نه. اصلا.
عقل گفت:
-این اشتباه محضه. نکن.
هوس گفت:
-همینجا بمون داره بی خود میگه. تو که دلت نمیاد ولش کنی بری. این یکی دلش کوچیکه. اذیتش نکن.
وجدان گفت:
-دلت میاد شبنم رو بیخیال بشی. شبنم دلش کوچیک تره. این ها همهش بازیه. مشکل دل خودته نه دل این. شرمآوره.
توجیه گفت:
-هیچم شرمآور نیست. اصلا چه ایرادی داره؟ چرا هیچ وقت نباید دل خودمون رو هم در نظر بگیریم؟ پس خدا واسه چی دل داده؟ تازه اون ها که مشکلی ندارن. مگه گناهه کسی بخواد پیش یکی که دلش می خواد باشه؟ ایرادش کجاست؟
عقل گفت:
-اصلا چرا باید دل این یکی رو بیشتر بخواد. جنسش متفاوته؟ خوب باشه. همین دل که حرفش وسطه رو اون بقیه هم دارن. چرا مراعات دل اون ها نباید بشه؟
توجیه گفت:
-چون دل اون ها خاکیه. دل های خاکی سفت تره و دیر تر می شکنه. تازه اون ها اصلا چیزی حس نمی کنن. داره بهشون خوش می گذره و اصلا نفهمیدن چی شد.
عقل پوزخند زد و گفت:
-تو باورت میشه که نمی فهمن؟ اون نگاه های زیر چشمی غمگین رو نمی بینی؟ واقعا اگر حرف حرف دله پس دل اون ها چی؟ جنسش رو بیخیال. خاکی یا آسمونی، دل دله. تکلیف دل شبنم کوچولو چی میشه؟ همینطور دل بقیه؟
توجیه گفت:
-دل اون ها در تعهد من نیست.
وجدان به شدت تکونش داد:
-دل این یکی در تعهد تو هست؟ به چه سندی؟ با چه تضمینی؟ اصلا که چی؟
توجیه گفت:
-که هیچ چی. اصلا تو حرف حسابت چیه؟ به چه گناه ناکرده ای محاکمه می کنی؟ پس خودم چی؟
وجدان گفت:
-این کار درست نیست. هیچ کسی حق نداره همچین کاری کنه. فرقی نمی کنه از آسمون باشه یا از خاک.
هوس گفت:
-اصلا درست نیست که نیست. بذار درست نباشه. این لذت بخشه. آرامش. بهشت.
عقل پرسید:
-برای چی؟ برای چی این1نفر از بقیه عزیز تر شده؟ جواب این برای چی رو پیدا کن و بده و بعدش هر کاری دلت می خواد کن. فقط ببین برای چی؟ این علت واقعا مهمه. پیداش کن.
هوس خندید:
-چه دلیلی جز این که دلت می خواد؟ خوب عزیز شده که شده. برای هرچی. این عزیزه. خوب باشه. حقی که از کسی ضایع نکردی. پس حق دل خودت چی؟ این دلیل به اندازه کافی موجهه. برای این که دلم می خوادش.
عقل داد زد:
-نه، این دلیل موجه نیست. عشق بی قاعده، بی مرز، بی علت خطرناکه. حتی خطرناک تر از جنون. این خطرناکه. دردسر میشه واسهت. نکن.
هوس خرناس کشید. توجیه نعره زد:
-خفه شو.!
فرشته درخشش سرخ خشم رو حس کرد.
-بس کنید! همهتون!.
خیلی دیر فهمید این رو خیلی بلند گفته. پریسا نگاهش کرد و معنیدار خندید. فرشته نگاهش رو دزدید و دنبال توجیهی گشت که نبود. پریسا شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:
-من که چیزی نشنیدم. حواسم به بقیه بود. تماشاشون کن.
پریسا راست نمی گفت. فرشته می دونست. بقیه مشغول بودن. فرشته به پریسا نگاه کرد. هنوز گرفته و بغض کرده بود از دادی که فرشته نزده بود سرش. فرشته به بقیه نظری کرد.
-به جهنم. من که خدا نیستم. تقصیر من نیست.
فرشته نگاه از بقیه برداشت و بیخیال نگاه آگاه همهشون دستش رو حلقه کرد دور شونه های ظریف پریسا که جمع شده بود توی خودش و در همون حال با خودش گفت:
-من چم شده؟
پریسا با خودش گفت:
-چه روانی با مزه ایه این. هوم. خوب. جالبه. این هم1مدلشه.
***
شب. سکوت. کابوس. فرشته در حصار آتیش. دستی که به شدت تکونش می داد و صدایی که با زمزمه ای تند صداش می زد.
-بیدار شو. پاشو. پاشو بهت میگم. پاشو دیگه پاشو.
فرشته به شدت از جا پرید. تاریکی. وحشت. پریسا.
-خواب می دیدی؟
-نه. آره. نمی دونم مثل این که می دیدم.
-خوب چی می دیدی؟
-یادم نیست.
-دروغ هم بلدی بگی؟
-آره بلدم.
-دارم می بینم که بلدی. تو خواب چی می بینی. این مدتی که با ما هستی خیلی شب ها شده که خواب ببینی و همیشه هم انگار1چیز می بینی. بگو دیگه.
-نمی دونم. یادم نیست.
-خوب. شاید اگر من بهت بگم چی ها توی خواب میگی یادت بیاد.
فرشته ترسید.
-توی خواب؟ من؟ مگه چیزی گفتم؟
پریسا به تقلید از فرشته وحشتزده دست هاش رو مشت کرد و چشم هاش رو روی هم فشار داد و خودش رو جمع کرد و با لرز گفت:
-آتیش! تو ستاره نیستی. تو آتیشی. تو آتیشی. من نمی خوام. نمی خوام. سردمه آتیش! منجمد میشم آتیش! دیگه بسه. دیگه بس کن آتیش! تو رو خدا، تو رو خدا آتیش!.
پریسا به چهره رنگ پریده فرشته نگاه کرد و گفت:
-بسه یا باز بگم؟
ولی وقتی قیافه فرشته رو دید آروم دست هاش رو انداخت و خودش شد. کنار فرشته نشست و گفت:
-چرا این شکلی شدی؟ همه خواب می بینن. حالا تو انگار1کوچولو واقعی ترش رو می بینی. بیخیال بابا طوری نیست.
پریسا این رو گفت و زد رو شونه فرشته.
-آآآآآآخ!.
پریسا دیگه تعجب نکرد. اینقدر این ماجرا رو دیده بود که در همچین لحظه ای نگاهش بیشتر، یعنی کاملا پرسش گر بود تا متعجب.
-تو مشکلت چیه؟ درد شونه هات به این آتیش که خوابش رو می بینی مربوطه؟
فرشته عصبانی گفت:
-ببین من چیزیم نیست. زخمی نیستم گرفتار نیستم کابوس نمی بینم چیزی هم توی خواب نگفتم اگر هم گفتم مزخرف گفتم و یادم نیست. دیگه بسه. نمی فهمم تو برای چی مثل بقیه نیستی؟ چرا الان بیداری وقتی همه خوابن؟ چرا به شونه های من گیر میدی وقتی همه دستم رو می گیرن و راضی هم هستن؟ چرا طرف راستم هستی وقتی همه دسته جمعی سر طرف چپم دعوا می کنن و جا نمیشن؟ دیگه تمومش کن. برو وسط بقیه و مثل بقیه باش و اینقدر اذیتم نکن.
پریسا گرفته گفت:
-ولی تو خواب می دیدی و من.
فرشته عصبانی تر گفت:
-بذار خواب ببینم. بقیه خوابن وقتی من خواب می بینم. تو هم باید خواب باشی مثل بقیه. دیگه از خواب دیدنم بیدار نشو. دیگه بیدارم نکن. دیگه نمی خوام راجع به آتیش و شونه هام و هر چیزی که بقیه ازش بی اطلاعن واسهت قصه سر هم کنم تا دست برداری.
پریسا گرفته تر از پیش رفت و1گوشه مچاله شد. فرشته آروم از گوشه چشم نگاهش کرد. درخشش1قطره اشک.
-نه.
فرشته حس کرد قلبش تیر کشید. تحمل نداشت. پیش از این که قطره اشک به زمین برسه فرشته اونجا بود. پریسا سرش پایین بود. درخشش1قطره اشک. فرشته اجازه نداد بیاد پایین. به سومی نرسید. پریسا توی بغل فرشته بود.
-به خاطر خدا پریسا گریه نکن. باشه من معذرت می خوام. بذار بقیه بیدار بشن تو هم سرم داد بزن. خواهش می کنم بس کن. خواهش می کنم. پریسای عزیز من. برای خاطر خدا تمومش کن. محض خاطر خدا دیگه گریه نکن. من معذرت می خوام. عزیز من. همراه مهربونم. من معذرت می خوام. باشه هرچی تو بگی. فقط گریه نکن. هرچی تو بگی. هرچی تو بخوایی. فقط گریه نکن. فقط و فقط تو گریه نکن.
پریسا چیزی نگفت. فرشته اینقدر ادامه داد تا پریسا گریهش تموم شد.
-اونجا که همه هستن من سردمه. اون ها سردشون نیست حتما ولی من سردمه. تو فقط میگی برو مثل بقیه باش. من مثل اون ها نیستم. من از خاک بازی متنفرم. من آب بازی دوست ندارم. من خوشم نمیاد از این که تا بالای1سر بالایی مسابقه های مسخره بذارم وقتی مطمئنم خودم برنده میشم. من هیچ چیزم شبیه اون ها نیست. وسطشون تنهام چون شبیهشون نیستم. من زود سردم میشه، دیر خوابم می بره، سریع از خواب می پرم، از این که سر طرف چپت با این ها دعوا کنم بدم میاد، این مسخره بازی ها برام بچه بازیه، از خواب دیدن تو هم بیدار میشم چون بر عکس اون ها می فهمم1دردی داری و برعکس همهشون درد داشتنت رو می بینم. من مثل اون ها نیستم. من سردمه دارم می میرم از سرما و تو نمی فهمی.
فرشته محکم تر بغلش کرد. با هرچی حس قشنگ که از جهان فرشته ها توی دست هاش و صداش و دلش باقی مونده بود اشک هاش رو از روی مژه ها و گونه هاش برداشت و نوازشش کرد و گفت:
-باشه باشه. جایی نرو. همینجا بمون. توی بغل خودم بمون. نمی خواد جایی بری. اینجا بمون. فقط گریه نکن. هر کاری دلت می خواد کن فقط دیگه گریه نکن. پرستوی من. دیگه هیچ وقت این کار رو نمی کنم. تمام جهان به جهنم. بقیه رو هم بیخیال. دیگه هیچ وقت این کار رو نمی کنم. تو رو به خدا دیگه گریه نکن. فقط گریه نکن. هر کاری بخوای می کنم فقط گریه نکن. فقط تو گریه نکن. باشه درست میگی من1دردیم هست. من آتیش گرفتم. من نشون آتیش دارم. شب آشفته ای بود برای من. آتیش رو دیدم و نشناختم. نفهمیدم چه غلطی کردم. یادمه که خیلی سردم بود ولی دیگه یادم نیست چه تصوری داشتم. شاید خیال کردم ستاره آسمونه. نمی دونم چی شد که صاف رفتم توی بغلش. بعدش هم که دیگه لازم نیست واسهت توضیح بدم چی شد. الان هم که داری می بینی. کسی نمی دونه. جرات نکردم به کسی بگم که چه حماقتی کردم. من تا زنده هستم زیر نشون آتیشم و کسی هم نمی دونه. نباید هم بدونه. خوب دیگه تموم شد. حالا دیگه گریه نکن. پریسای من. پری من. هرچی تو بگی. فقط دیگه گریه نکن. فقط تو گریه نکن. …
پریسا آروم شده بود. گریه هم انگار دیگه نکرد. فرشته نگاه کرد. پریسا خواب بود. شاید هم نبود و فرشته اینطور خیال می کرد. آخه چشم هاش بسته بود و توی بغل فرشته آروم نفس های آروم می کشید. فرشته قطره اشک هایی که جمع کرده بود رو بوسید و پنهان کرد. مثل1مشت مروارید با ارزش پنهانشون کرد. پریسا اگر خواب بود این رو ندید و اگر بیدار بود شاید دید ولی چیزی از این دیدنش نگفت. فرشته ساعت ها و ساعت ها بیدار موند و خیره به آسمون فکر کرد.
-چرا به آسمون خیره میشم؟ یادم نیست. چی می خوام از اونهمه نقطه ریز درهم که درست دیده نمیشن؟ یادم نیست. چرا شب ها اینهمه دلتنگ میشم و با وجود این که هرچی به آسمون نگاه می کنم دلتنگیم بیشتر میشه باز هم دلم می خواد نگاهش کنم؟ یادم نیست. من از وقتی یادمه توی راهم. چی شد که راه افتادم؟ کجا میرم؟ من از کجا اومدم؟ چرا گاهی خواب پرواز می بینم؟ چرا آسمون واسهم انگار1جهان آشنا ولی در عین آشنایی بیگانه و همراه1حس عجیبه؟ یادم نیست. چرا هیچ کدوم از این ها رو یادم نیست؟ من چم شده؟ چرا این دختر بی صدا و ریز نقش رو اینهمه بی مرز و عجیب دوست دارم؟
دیگه اثری از توجیه و جنگ عقل و فریب و هوس و وجدان نبود. فقط حقیقت. فرشته هم باید این حقیقت رو می دید و بهش معترف می شد تا از جنگ درونیش خلاص بشه. پریسا رو بی توضیح، بی توجیه، بی اندازه دوست داشت. مقاومت بی فایده بود. تسلیم شد. اعتراف کرد.
-بله درسته. خیلی عزیزه برای من. ولی برای چی؟ یادم نیست. مطمئنم که1دلیلی داشت. دلیلش چی بود؟ یادم نیست. از بس این ذهن لعنتی من درگیر زندگی روزمره شده دیگه چیزی توی خاطرم نمی مونه. پیش از این ها انگار جهانم شفاف تر بود. از کی اینهمه کدر و پر پیچ و خم شده؟
صدایی از درون با تمسخری آشکار گفت:
-یادم نیست.
فرشته عصبانی شد و خطاب به ندای درون پرخاش کرد:
-خفه شو.
-تو واقعا اینطور می خوایی؟
-بله می خوام. خسته شدم از بس فرمان های نامفهوم بهم دادی و گذاشتیم توی خماری. دیگه بسه. بذار نفس بکشم. فقط خفه شو.
-فرمان های من بیدار گر هستن. تو هم1زمانی خوب می فهمیدی. ولی حالا دیگه.
-من دیگه خسته شدم از بس با خودم جنگیدم و نفهمیدم برای چی. دیگه بسه. دیگه بسه. من فقط می دونم که1آدمم مثل همه، توی این زمین سیاه و کثیف و خاکی با این خاک سیاه و کثیفش. من یکی هستم مثل همه پس بذار مثل همه به حرف دلم گوش کنم. دلیلش هم به جهنم.
-ولی تو اشتباه می کنی. تو مثل همه نیستی. تو1…
-اشتباه؟ اشتباه خاصیت بشره. بذار اشتباه کنم. درستی چیزی بهم نداد. پس تکرار می کنم. خفه شو!.
-بله اشتباه شاید خاصیت بشره ولی تو بشر…
-فقط همین2کلمه. خفه، شو. تمام.
تمام. فرشته گوش هاش رو به روی اون ندای ساکت بست. شب آروم و بی هیچ شتابی پیش می رفت. فرشته به پریسای غرق خواب نگاه کرد. دیگه دنبال دلیل نگشت. دیگه به هیچ چیز فکر نکرد. بدون بحث، بدون جنگ، بدون دلیل، بدون اندازه، دوستش داشت. خیلی زیاد. فقط دوستش داشت. داشت صبح می شد. فرشته خاک روی لباسش رو تکوند. همچنان گرد و خاکی بود ولی فرشته دیگه نمی دید. فقط هرچند1بار خاکی رو که نمی دید می تکوند. این گرد و خاک اولش روی جسم تمام زمینی ها توی چشمش می زد و فرشته مشکل بهش آلوده می شد و اگر هم می شد به شدت اذیتش می کرد. فرشته اون زمان از جنس خاک نبود. و حالا، بعد از این مدت که دیگه فرشته یادش نبود بلند بوده یا کوتاه، بعد از راهی که طی کرده بود، بعد از چیز هایی که از سر گذرونده بود. فرشته رفته رفته، قدم به قدم، خاکی تر و خاکی تر شده بود. دیگه بسته زمین بود. یکی مثل همه خاکی ها. فراموشی اون شب عملش رو کامل کرد. خیلی طول کشید ولی بلاخره کامل شد. فرشته خسته بود. سنگین بود از خستگی. مثل تمام خاکی ها. خوابش می اومد. باید می خوابید. نگاه از آسمون شب برداشت و با خودش فکر کرد:
-فردا نزدیکه.
باید می خوابید. فردا و فردا ها روز های دیگه ای بودن.
***
چقدر گذشته بود؟ چند روز؟ چند ماه؟ چند سال؟ فرشته دیگه نمی دونست. فرشته دیگه فقط پیش می رفت. آروم آروم بدون این که بفهمه در رویارویی با جاذبه ها و دافعه های زمین غرق می شد، با گرفتاری های خاکی درگیر می شد، از سیاهی هایی که باید ازشون گذر می کرد تا ببینه چقدر کوچیک هستن مثل خاکی ها می ترسید و کنار می کشید، با توجیه و فریب و خشم و هوس همراه می شد، می جنگید، تسلیم می شد، جنگ های خاکی ها رو می برد، می باخت، زخمی می شد، زخم می زد، خودش نمی فهمید، و چه بد بود این آخریش. …
فرشته خاکی تر و خاکی تر می شد. حالا اون فقط1کسی بود روی زمین. یکی مثل تمام خاکی های جهان.
دختری به نام فرشته.
***
خوب دیگه، فرشته رو همینجا بذاریم تا دفعه بعد.
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (10)
وحید
شنبه 7 دی 1392 ساعت 08:54
سلام واقعا همه قسمتهای این داستان جالب و تأثیر گذار هست
خیلی ممنون بعد هم میخواستم بگم شما هر وقت سایتتون رو آپدیت کنید باعث خوشحالی ماست هم حرفای قشنگ میزنید و هم کتاباتون خوبه
پس خواهشا دیگه نگید اومدنتون بینظمی هست در ضمن اصلا احساس ندامت نکنید که داستان فرشته رو توی سایت گذاشتید
بسیار کار خوبی کردید شما یک هنرمند بزرگ هستید و باید بذارید که دیگران با نبوغ شما آشنا بشن نویسندگی کار کمی نیست
تازه ما بعد از این داستان منتظر داستانهای بعدیتونم هستیم به عنوان یک برادر کوچکتر ازتون تقاضا میکنم که نویسندگی رو رها نکنید چون شما استعدادش رو دارید و به دیگران هم اجازه بدید که از نوشته های شما لذت ببرن
از کتاب صوتیتون هم سپاسگزارم لطف کردید حق نگهدارتون.
http://aansooyeshab.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
شما واقعا به من لطف دارید و من واقعا به خاطر لطف شما ممنونم. داستان فرشته هم فقط1نوشته هست که واقعا نمی دونم چی شد که دلم خواست بنویسمش. ای کاش بتونم خوب پیش ببرمش. به خاطر فرشته که باید به1سر انجام درست و حسابی برسه و به خاطر شما هایی که دنبالش می کنید و آخر از همه به خاطر خودم که دلم اینطور می خواد.
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.
حسین آگاهی
شنبه 7 دی 1392 ساعت 16:45
سلام. داستان خیلی جالب بود این دفعه؛ از قسمتای پیش هم هیجان انگیز تر بود. خیلی عالی می نویسید.
مخصوصاً از تشبیهتون راجع به رعد و برق خیلی لذت بردم.
چه قدر جالب؛ که اون جا هم یک پریسا هست!
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
خوشحالم که خوشتون اومد. رعد و برق رو اتفاقا خیال کردم بد توضیحش دادم. هرچی کردم درستش کنم نشد و آخرش گفتم بیخیال و همینطوری گذاشتمش اون تو. بله اونجا هم1پریسا هست ولی به خدا اون من نیستم. اگر باور نکنید جناب یکی هم تردید می کنه و دوباره میاد شلوغ کاری.
باز هم ممنونم از لطف شما.
و باز هم ایام به کام.
یکی
شنبه 7 دی 1392 ساعت 22:19
عجب! چرا اسمشو گذاشتی پریسا؟ بجان خودم این تو نیستی. میدونم نیستی. چرا, چرا اسم خودتو دادی بهش؟ این یکیو نفهمیدم. شاید بعد بفهمم. خیلی میخوام بفهممش. بجنب. بقیشو بنویس, بجنب, فقط بجنب. منتظرم. فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
چی شده؟ این چه حالیه؟ نه این پریسا من نیستم. مطمئن باشید که نیستم. خاطر جمع باشید.
به روی چشم جناب یکی. سعی می کنم بیشتر بجنبم. مهلت بدید آخه!
ایام به کام.
Sepanta
پنج‌شنبه 14 فروردین 1393 ساعت 00:11
“حالا دیگه فرشته دغدغه های دیگه ای داشت که حسابی درگیرشون شده بود. آسمون دیگه دور بود، خیلی دور، خیلی خیلی دور!!. دور، دست نیافتنی، ناآشنا!.” فرشته دیگه داره پرستو رو فراموش میکنه !؟
کاش این پریسایی که به داستان اضافه شد ؛ همون پرستو کوچولو باشه .

پاسخ:
کاش می شد تمام کاش ها حقیقت می شدن!.
پریسا، پرستو، فرشته.
حقیقت همیشه راه خودش رو میره.
sepaeta
یکشنبه 24 فروردین 1393 ساعت 03:46
فرشته دیگه شده عین آدما،تمام عادتاورفتارای آدمارو یادگرفته و انجام میده!! حتی پرستوش رو هم فراموش کرده! خداکنه حداقل پیش پریسابمونه وازپیشش نره

پاسخ:
سلام آشنا.
ای کاش دست من بود! باور کنید خیلی دلم می خواست این ماجرا رو می شد هر طوری دلم می خواد تغییرش بدم. خدا رو شکر که نوشتنش تموم شد هرچند خیلی حرف داخلش بود که من نزدم و ننوشتم. نتونستم. داشتم دق می کردم. باید تموم می شد. اگر نمی شد من خودم تموم می شدم.
فرشته، پرستو، پریسا.
دعا کنید فرشته بتونه بره خونهش. اینجا روی خاک، کاش فرشته بتونه برگرده. پرستوش اون بالا منتظرشه.
پاینده باشید.
sepaeta
دوشنبه 25 فروردین 1393 ساعت 01:39
سلام پریساجان
کارخیلی خوبی کردی نوشتیش،اونم به این قشنگی و زیبایی که آدم خیلی جاهاشو باید۲-۳باربخونه ، اینقد که خوندنش میچسبه .
دعامیکنم طوری شه که فرشته وپرستوکوچولو وپریسا،شاد وخوشحال بشن .

پاسخ:
سلام آشنا.
ممنونم. شما لطف دارید. خوب به ما یاد دادن که همیشه نمیشه صاحب همه چیز با هم بود. به نظرم این درس اینجا هم صدق می کنه. ولی دعا. چیز خوبیه. دعا کنید. شاید قصه اجابت راست باشه. شاید.
ایام به کام.
sepaeta
دوشنبه 25 فروردین 1393 ساعت 03:28
نمیدونم چرا ازبین شخصیت های این داستان، کسی روبیشترازهمه دوس دارم که حضور چندانی هم تو داستان نداشته، منظورم پرستو کوچولوئه

پاسخ:
پرستو.
پاکه. و شاید هم دلتنگ. کی می دونه؟ شاید هنوز فرشتهش رو یادشه. کاش یادش باشه!. کاش می شد1طوری صدای آوازش رو1بار دیگه به فرشتهش برسونه. شاید اگر می شد فرشته راهش رو پیدا می کرد. کاش فرشته بتونه برگرده خونه!.
sepanta
سه‌شنبه 26 فروردین 1393 ساعت 02:58
بله،متاسفانه تو این دنیا همه چیز رو نمیشه باهم داشت ، دعا که بروی چشم، خداکنه مفیدباشه .مطمئنم پرستو فرشته رو فراموش نکرده، اما فرشته الان خیلی وقته که زیادازپرستوش یادی نمیکنه .

پاسخ:
کاش شما درست بگید! فرشته اشتباه رفته. نباید فراموش می کرد. ولی فراموش کرد و این فراموشی چیز وحشتناکیه. البته فقط در اینطور موارد. وگرنه این فراموشی1جا هایی هم نعمته و چه نعمت بزرگی!.
Sepanta
سه‌شنبه 26 فروردین 1393 ساعت 15:59
دقیقا درست میگی ؛ فراموشی بعضی جاها بزرگترین نعمته !!

پاسخ:
کاش گاهی که واقعا لازمه من یکی از این نعمت بهره بیشتری داشتم!. کیمیاست بی مروت.
sepanta
پنج‌شنبه 28 فروردین 1393 ساعت 01:26
آره،واسه تودوست جونم فراموشی خیلی خیلی ضروری بود .

پاسخ:
بله ولی… خوب، نشد دیگه. شاید اینطوری بهتر باشه. برای عبرت گرفتن اینطوری بهتره.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *