کمی حرف دل

سلام.

این بار پستم مثل همیشه نیست. کمی تفاوت داره.

من از همه شمایی که این پست رو می خونید معذرت می خوام که این دفعه حرف هام شاید کمی تاریک هستن.

امشب، شب30شهریورماه92هصت و من.

دلم می خواد اینجا چیزهایی متفاوت با هر بار بنویسم.

دلم می خواد اینجا بنویسم که دلم خیلی گرفته.

دلم می خواد بنویسم1بیمار در کما داشتم که عصر3شنبه26شهریور92بعد از1شوک چند لحظه ای وحشتناک ولی شاید کوتاه برای همیشه تموم شد.

ماه ها در کما بود و همه و همه از آبان91بهم می گفتن که دست بردار. منتظر چیزی که شدنی نیست نباش. این کما پایانش سفید نیست. و من می گفتم می دونم ولی واقعیت این بود که نمی دونستم. هنوز معتقد بودم با معجزه مهری که نمی میره میشه زنده بشه. نشد.

مدت ها پیش تموم شده بود و من نمی فهمم واسه چی هنوز1گوشه وجود زبون نفهمم باور نداشت و بلاخره چند شب پیش.

واقعا رفت!.

ماه ها پیش، شب اون صبحی که کما شروع شد دردم فراتر از حد تحمل بود. به قدری زیاد که حتی اون شب نمی تونستم گریه کنم. مثل برق گرفته ها تکیه زده بودم به دیوار و ماتم برده بود. همراهِ اون شبِ من حرف می زد و حرف می زد و من فقط دعام واسه خودم این بود که بشه گریه کنم تا خفه نشدم. نتونستم.

اون شب نتونستم و تا ماه ها بعد از اون شب آبان ماه نتونستم گریه کنم. شاید به همین خاطر تا3شنبه شب پیش هنوز در ناخودآگاه سمجم چسبیده بودم به معجزه. ولی ایندفعه.

ممنونم از اون دوست خیلی عزیزی که شب26شهریور92بعد از تموم شدن اون شوک و تموم شدن همه چیز لحظه ای که بهش گفتم من سنگینی شکستن همه چیزرو دارم حس می کنم با1جمله کوتاه آزادم کرد.

“بهت تسلیت میگم”

این جمله کوتاه چنان اخلاص و همدردی حقیقی درش بود که باعث شد در1لحظه تمام سنگینی واقعیت1پایان واقعی رو روی دوشم حس کنم و باورش کنم و بفهمم تمام چیزهاییرو که اینهمه مدت اینهمه آدم بهم گفتن و من نشنیدم.

از حیرت در اومدم. درک کردم. اشک ها اومدن کمک. مثل سیل باریدن. هر قطرهش چنان دردی برام داشت که انگار ذره های جونم داشت به همراهش از جسمم می اومد بیرون ولی حتی در همون حال حس می کردم که چقدر این باریدن برای تثبیت باورم کمکه.

شاید اگر آبان ماه گذشته می تونستم گریه کنم الان دردم کمتر می شد ولی افسوس که نتونستم. این بار تونستم. شب بدی بود ولی گذشت.

حالا دیگه مطمئنم که هیچ نقطه وجودم در ناباوری نیست و پذیرفتن تلخ1پایان تلخ هرچند خیلی دردناکه ولی من کاملا بهش رسیدم.

به خاطر این رسیدن از اون دوست عزیز که با تسلیت آرومش سدهارو شکست ممنونم.

بله ممنونم. از اون دوست عزیز و از بقیه دوستان عزیزی که توی این هفته که گذشت و توی این ماه هایی که گذشت کمکم کردن و همچنان دارن کمکم می کنن.

نمی دونم اون ها اینجا میان یا نه ولی من اینجا ازشون ممنونم چه بخونن و چه نخونن.

عادل عزیز، ازت ممنونم که لحظه لحظه این ماه های سیاه با وجود دردسر هایی که داشتی و با وجود ناهماهنگی های دیوونه وار من باز هم موندی و تمام زورت رو زدی تا فراموشم نشه همراهم هستی.

ازت ممنونم که اجازه ندادی در بلاتکلیفی چندین ماهه باقی بمونم. ممنونم که عصر3شنبه دیوار سراب رو شکستی و آزادم کردی.

فاضل عزیز، ازت ممنونم که تمام این مدت با وجود آگاهی خودت رو زدی به ندونستن و همراهم شدی و دیوونگی های منو به روی خودت نیاوردی.

نگین عزیز، ازت ممنونم که سنگینی اون همه خودخواهی و بی توجهی چند سالهم رو اگر هم از ته دلت بهم نبخشیدی ولی ندیده گرفتیشون و با وجود این که سال ها دست من سرد و نگاه من تاریک بود برای تو باز هم اومدی دستم رو گرفتی تا کمک کنی بلند شم و همراهم موندی تا بتونم باور کنم هیچ شبی ابدی نیست.

حکیمه عزیز، ازت ممنونم که با تمام وجود نازنینت سعی کردی با خنده ها و با حضور و با کلام و حتی با گرمی لحنت غربت سرد و تاریکم رو بشکنی تا حس کنم سال هاست می شناسمت و دست و صدا و دلم گرم بشه از این حس قشنگ که چقدر این آشنای عزیز رو دوستش دارم.

دوست های عزیز و با ارزش من، ازتون ممنونم که هرچی توان عاطفی داشتید گذاشتید تا من در روز جمعه29شهریور92تفاوت بین پارسال و امسال رو یادم بره.

از هر4تاتون ممنونم به خاطر عصر3شنبه26شهریور92 که خودم و باور هام برای همیشه آزاد شدیم.

ممنونم به خاطر عصر5شنبه ای که اجازه ندادید توی قبرستون سپری کنم. هرچند نمی دونستید چون نگفته بودم. به هیچ کسی نگفته بودم که خیال داشتم عصر5شنبه برم سر خاک و تا شب اونجا بشینم.

ممنونم که این نقشه دردناکم رو باطل کردید.

ممنونم به خاطر جمعه قشنگی که باهاتون گذروندم و اون همه خاطره عزیز و با ارزشی که بهم یادگاری دادید.

ممنونم به خاطر این که اصرار کردید اشک هام رو تنها و یواشکی نبارم و خواستید در حضور شما خودم رو سبک کنم.

ممنونم به خاطر تمام چیز هایی که دیدید و تمام چیز هایی که نادیده گرفتید.

ممنونم به خاطر گرمی دست هاتون، به خاطر صمیمیت تک تک کلمه هاتون، به خاطر زیبایی خنده هاتون، به خاطر مهربونی دل هاتون.

ممنونم به خاطر تمام این ها و تمام اون چیز هایی که من الان خاطرم نیست که اینجا بنویسم.

ممنونم به خاطر این که در این ماه های جهنمی بدون خستگی و بدون تلافی گذشته هایی که من ساخته بودم همراهم بودید و همراهی کردید.

ممنونم به خاطر این که هستید.

ممنونم که هستید.

من شاید هرگز نتونم به این خوبی که شما هستید براتون باشم ولی از1چیز کاملا مطمئنم.

این که هر جا و هر چی که باشم، حتی اگر خیلی دور و خیلی بد، باز هم شما برام خیلی خیلی عزیز هستید و بیشتر از توصیف همهتون رو دوست خواهم داشت.

باز هم از همه خواننده های این سطر ها معذرت می خوام. باید می نوشتم. اینجا1طور هایی خونه من در جهان مجاذیه و هرچی گشتم جای بهتری برای نوشتن پیدا نکردم. درضمن اینجا خیلی شلوغ نیست و می تونم خاطر جمع باشم که کمتر کسی این ها رو می خونه و می تونم راحت هرچی دلم می خواد بنویسم. ممنونم که تحمل کردید.

ایام به کام.

دیدگاه های پیشین: (3)

یکی

یکشنبه 31 شهریور 1392 ساعت 09:29

سلام. از این پستت بیشتر از همه خوشم اومد چون فرق داشت. اینجا تو بیشتر خودتی. نه نصیحت کردی نه خواستی ادای مشاورهای کلیشه ایرو دربیاری. به نظرم توی نوشته های قبلی یکطورهایی اونطوری بودی. اینجا فقط خودتی. آدم انگار بیشتر خود تورو اینجا میبینه و حس میکنه خودت داری باهاش حرف میزنی نه رادیوتلویزیون. به خاطر بیمارت که فوت شد متاسفم. شاید از این حرفم خوشت نیاد ولی من بودم خوشحال میشدم. نه اینکه دلم تنگ نشه از رفتنش ولی من فکر میکنم کماییها برخلاف تصور ما همچین بیحس و بیدرک هم نیستن و برعکس اصلا بهشون خوش نمیگذره. حالا دیگه اون راحت شد. تو هم اینهمه ول معطل بودی که اون بیدار شه در حالی که اصلا قرار نبود بیدار شه. حالا هم اون خلاص شده هم تو. تکلیف هردوتون مشخصه. به نظر من باید قاطی عذاداریت ته دلت از این که کار یکسره شد خوشحال باشی برای هردوتون. شاید الان این حرفمو دوست نداشته باشی ولی هر وقت غم و عصبانیتت تموم شد یا کمتر شد بهش فکر کن. همیشه تو توصیه داشتی بذار ایندفعه من سفارش کنم. سر خاکش نرو. هردفعه که بری خاطره هاش حالتو میگیره. اون دیگه مرده ولی تو نمردی. مرده ها تموم شدن و تو هنوز زنده ای. با قبرستون رفتنت زنده اش نمیکنی پس بذار مرده ها به حال خودشون باشن و تو هم وقتتو توی قبرستون تلف نکن. فایده نداره. برای اون دیگه فرقی نمیکنه حتی اگه تو سر خاکش بمیری. ولی برای تو فرق میکنه. اگه زیاد سرگرم گریه زاری بشی هم وقت از دست میدی هم درد و مرض میگیری هم زندگی کوفتت میشه و هم خیلی چیزهای دیگه. پس کاری که فایده نداره نکن. بگو یادش به خیر و برو زندگیتو بکن. سخت نیست برات. ببین تو یکم اطرافتو نگاه کرده نکرده اسم چهارتا دوستو اینجا نوشتی و گفتی چقدر کمکت کردن. یک چشم انداختی چهارتا بودن. اگه بیشتر اون دور و برو بگردی بیشترن. شک نکن که خیلی زیادترن. دوستات و خونواده. همین چهارتا هم اگه باشن تو کلی ثروتمندی. چهارتا دوست! اون چهارتا همه این کارهایی که گفتیرو محض تفریح نکردن. اونها باهاتن چون میخوان تو رو به راه بشی. واسه خاطر این آدمها هم شده زودتر خودتو جمع و جور کن. اون که مرده دیگه تموم شده. نه گریه ازت میخواد نه خنده. ولی اینها که هواتو داشتن و دارن هم زنده ان و هم انتظار دارن زحمتهاشون پوچ نباشه. پس بذار هم حال اونها جا بیاد هم حال خودت. من میدونم که واسه فوت بیمارت حتما شعری چیزی نوشتی. بابا اینقدر خسیس نباش. بذار اینجا بخونیمش. خیلی دلم میخواد بخونم. اینم درددله دیگه. خیالت تخت. حالت بهتر میشه. ولی خودتم یکم باید زور بذاری. فعلا بای.

پاسخ: سلام جناب یکی. اتفاقا یکی دیگه از دوست هام جمله اول شما رو تعیید کرد و گفت ترجیح میده از این به بعد بیشتر توی پست هام خودم باشم مثل این دفعه نه این که همهش آخرش به این نتیجه برسم که زندگی زیباست. چشم. سعی می کنم بیشتر خودم باشم. از همدردی شما ممنونم. عصبانی هم نشدم. حالا که1هفته گذشته بهتر می فهمم که شما درست میگی. باید ته دلم خاطر جمع شده باشم. حالا دیگه نه بلاتکلیفم و نه منتظر. این بینش درستیه و ممنونم که بهم یادآوریش کردید. قبرستون رفتن من. این رو هم درست میگید. دیگه هیچ کمکی نمی کنه. فقط موندم اگر به این توصیه شما گوش بدم با دلتنگی های خودم که وقتی میان حسابی ویرانی به بار میارن چه معامله ای کنم. کاش برای این هم راهی وجود داشت!. بله. دوستان من. موجودات عزیزی که به خاطر به هدر نرفتن امید معصومانهشون این هفته موظف بودم که بخندم و در آینده موظفم که از پس این توفان بر بیام. اون ها ارزشش رو دارن که این وظیفه رو با رضایت کامل انجام بدم. ای کاش در انجامش موفق باشم. شعر من. نه اینجا نمی ذارمش. درد دل کردم دیگه. توی همون پستم. بابت نظری که گذاشتید و بابت توصیه هایی که کردید و به خاطر این که در مورد رو به راه شدنم بهم امید و اطمینان دادید و به خاطر این که باعث شدید وسط خوندن نظرتون لبخند بزنم ازتون ممنونم. امیدوارم در تمام لحظات زندگی همیشه همون طوری باشید که دلتون می خواد. ایام به کام.

شهبال

یکشنبه 31 شهریور 1392 ساعت 19:12

سلام پریسا. ای کاش من این تسلیتو همون شب آبانماه که گفتی بهت میگفتم. اون شب هرچی گفتم جز اینیکی. از دوستی که به جای من این کلیدو گیر آورد و این کارو کرد بینهایت متشکرم. پریسا از اتفاقی که افتاد خیلی متاسفم ولی با یکی موافقم. نمیدونم جریان اون شوک چی بود و بیست و ششم شهریور چه اتفاقی افتاد ولی هرچی که بود ای کاش خیلی زودتر از اینا پیش میومد. به نظر من این خیلی خوبه که حالا دیگه بلاتکلیف نیستی. این داستان باید تموم میشد و تموم شد. پریسا! رفیق عزیز من! به من و یکی و بقیه دوستانت گوش بده. دیگه قبرستون نرو. خاطره هارو هم همونجا دفن کن و دیگه سعی نکن گذشترو نبش قبر کنی. تمامشو بذار پشت سرت و برو. آسون نیست ولی شدنیه. یکی درست میگه پریسا. تو نمردی. اطرافتو ببین؟ اونایی که اسمشونو بردی منتظرن و مشتاق تا نتیجه مثبت تلاششونو ببینن. مطمئنم که ناامیدشون نمیکنی. اونارو و منو. من مدتهاست که میشناسمت پریسا. سالها منفی و مثبتتو از نزدیک دیدم. این داستانو هم از اولش تا اینجا میدونم. من بهت ایمان دارم پریسا. تو از پسش برمیای. اینو میگم چون یقین دارم که درسته. یادت باشه تو واسه خاطر چشمات فقط یک هفته واقعا عذا گرفتی. بعدش بلند شدی و ادامه دادی و چه خوب کردی!. میخوام بهت پیشنهاد کنم اینبار خودت از نسخه ای که واسه بقیه میپیچی استفاده کنی و ببینی چقدر میتونه مثبت باشه. یادمه چندین بار پیش اومد بین دو نفری که ماجراهای منجر به درگیری و دلخوریشون خیلی درهم و گرهدار شده بود و دیگه حرص خودشون و پیچ و خم ماجراها اجازه نمیداد مشخص بشه سرنخ این گرهها دست کیه و چجوری باز میشه به نشانه توقف جنگ و فریاد دست بلند کردی و بهشون گفتی بیاید همش از اول. هرچی تا اینجا از هم دیدید ببخشید و فراموش کنید. این دفترو کامل ببندید بندازید دور و خیال کنید هیچ خاطره تلخی از هم ندارید. هیچی از هم یادتون نباشه جز لحظه های شیرین. بعدش از اول شروع کنید. اگر میتونید دست بدید. یادم نمیره دستیرو که به هم دادن و یادم نمیره که جز یک مورد که اونم تقصیر خودشون بود و خودشونم به این مقصر بودن اعتراف کردن باقی این موارد دوتایی همه موفق بودن. حالا اینجا نفر دومی در کار نیست و فقط تویی و دلت. بیا همش از اول. پرونده عاطفی سال هشتاد و یک تا امروزو کنار همون خاطره ها دفن کن. خیال کن هیچی نبود. مهر نود و دو رسید. بیا از فردا که اول مهره از اول شروع کن. خیال کن فردا اولین نقطه شروعه. این شروعو مثبت ببین و سعی کن هرچی مثبتترش کنی. درسته که درد داری ولی دردو بسپار به زمان تا درمونش کنه. من مطمئنم که بعد از این ماههای بهتری در پیش خواهی داشت. و همراه این شروع یادت باشه که هرچقدر فشار تحمل کنی ولی تنها نیستی. من همراهتم. خونوادت کنارتن و دوستات. افرادی که به گفته خودت دارن هرچی ازشون برمیاد انجام میدن تا تو هرچه زودتر برگردی بین خودشون. بین زنده ها. راستی هرچند من تبریکمو پیش از این به خودت گفتم ولی دلم میخواد اینجا هم بگم. جمعه ای که گذشت تولدت بود. “تولدت مبارک رفیق من!.” تردید ندارم که سال آینده خیلی شادتر و بهتر از این تولدتو سپری میکنی و من و بقیه در شرایط بهتری میبینیمت. این روزا هرچی سخت باشن میگذرن. سعی کن آروم و راحت سپریشون کنی و حضور من و بقیرو در کنارت فراموش نکن. نظر من از پستت طولانیتر شد. ادامه نمیدم و باقیشو میذارم واسه زمان بهتر. به قول خودت: ایام به کام. و حرف دل خودم: به امید دیدار.

پاسخ: سلام شهبال. اون شب آبان ماه رو خاطرم هست. بله تو هرچی گفتی جز تسلیت. ولی تقصیر تو نبود. تو نمی تونستی. نمی تونستی. من هم از اون دوست که خلاصم کرد ممنونم. نمی دونم اگر این بار هم این گره کور باز نمی شد به کجا می رسیدم. ممنونم. از همه شما. شما درست میگید. تو و یکی و همه. من نمردم. من زنده ام و می خوام زنده بمونم. حتی اگر تنها دلیل این موندنم بی جواب نذاشتن محبت های شماها باشه. این تنها کاریه که در مقابل مهری که همهتون بهم دادید و میدید می تونم انجام بدم. این که بمونم و سعی کنم هرچه سریع تر بلند شم و ادامه بدم. ازت ممنونم که این همه باورم داری. نمی دونم ارزش این همه باورت رو دارم یا نه ولی چه توانا باشم و چه نباشم ازت ممنونم و تمام سعیم رو می کنم که به این باورت ترک نندازم. بله نسخه من. همه چیز از اول. همه چیز. خودمونیم، چه پدری درآوردم از بنده های خدا با این نسخهم. حالا می فهمم. ولی خداییش اثر داشت. اگر اونجا اثر کرد چرا اینجا نکنه؟ به نظرم این بار هم تو درست میگی شهبال. همه چیز از اول. شروع، مهر، تجربه، خاطره های جدید، تمامش از اول. باید بشه. حتما میشه. خوشحالم که هستی شهبال. همراهیت برام با ارزشه. خواستم در1پست این هارو به همه بگم و باز بگم که چقدر عزیزه این بودن همه شما برای من ولی دلم تاب نیاورد تا اون زمان محبت هاتون رو بی جواب بذارم. پس اینجا1000بار از همه شما ممنونم. ماه های آینده، بله احتمالا برای من ماه های بهتری خواهند بود. چون حالا می دونم در جهانی زندگی می کنم که هنوز از وسط سختی و سیاهیش دست هایی بیرون میاد که اندازه خورشید گرم هستن و اندازه آسمون مهربون و از وسط لایه های سکوتش هنوز میشه کلماتی رو شنید که کمک می کنن به آرامش پس از توفان و خورشید پس از باران برسیم. شهبال! رفیقم! همراهم!تا آخر عمرم از این که همراهم هستی شاد و شاد و شادم حتی اگر دیگه هرگز نبینمت. ایام به کام.

علیرضا

دوشنبه 1 مهر 1392 ساعت 22:13

سلام خانم جهانشاهی. من متنتون رو با دقت خوندم. قبل از هرچیز تسلیت من رو هم بپذیرید. میدونم شنیدن تسلیت از کسی که نه فقط عزیز از دست رفتنون، بلکه خودتون رو هم ندیده، شاید چندان ملموس نباشه، ولی من هم عزیزانی رو از دست دادم. مسلما توی این لحظه نمیتونم درست حست رو داشته باشم، ولی این حس رو داشتم. یه نکته مهم هم همینجاست: چنین احساساتی فقط وقتی خودت شخصا دچارشون شدی قابل لمسن، حتی اگه خودت بعدا بخای به یاد بیاری، نمیتونی مثل همون روزها به یاد بیاریش. ازتون خواهشمندم که (هرچند کار بسیار سختیه) غم رو از خودتون دور کنید، و به قول این دوستتون، دور و برتونو یه نگا بندازید که چقدر هنوز عزیزانی دور و برتون هستن که اصلا دوست ندارن غمتو ببینن. راستی ببخش که مدتی بود به وبت سر نزده بودم، این روزا یه کم سرم شلوغ بود، و متاسفانه فک کنم از حالا به بعد وقتم آزادم خیلی کمتر باشه، ولی حتما مرتب بهت سر میزنم. ببخشید اگه زیاد حرف زدم. در پناه حق

پاسخ: سلام دوست من. اصلا مهم نیست که من و از دست رفتهم رو دیدین یا نه. تسلیت و همدردی شما واسه من اندازه1آسمون با ارزشه. ممنونم دوست من. این کلمات، تک تک کلمات از تک تک افرادی که اینجا باهام حرف زدن، تسلیت گفتن، نصیحت کردن، تمامش برای من عزیز هستن و بهم میگن که جهان به اون سردی و تاریکی که خیال می کردم نیست. با خوندن هر1کلمه از نوشته شما هر چند چشم هام خیس می شد ولی دلم گرم می شد و هنوز از مهر شما، از محبت همه شما گرمه. و من به خاطر این گرمی از خدا ممنونم و همینطور از شما. با تمام وجودم از خدا می خوام که شما امروز یادتون نباشه جنس احساسی رو که در روز ها و لحظه های اول از دست دادن عزیزانتون داشتید. به نظرم این که بعد از گذشت ایام حتی خودمون هم جنس احساسات وحشتناک لحظه های از دست دادن رو یادمون نمیاد یکی از عنایت های بزرگ خداست. چون اگر می تونستیم به یاد بیاریم که در اون لحظه های سیاه چه حس دردناکی داشتیم هر بار بهش فکر می کردیم به خاطر گذشت زمان و اضافه شدن حس دلتنگی و فهمیدن این که چی از دست دادیم و1000تا حس دردناک دیگه چندین برابر روز های اول درد می کشیدیم و این چیزی نیست که هر کسی قادر به تحملش باشه. من اونقدر با خدا نیستم که بتونم همچین عذابی رو تحمل کنم. پس همون بهتر که خدا کمک می کنه و زمان جنس درد این زخم هارو از خاطرمون می بره وگرنه… امیدوارم شلوغی سرتون که از این به بعد به گفته خودتون بیشتر میشه1دلیل بسیار خوب داشته باشه. دلیلی که باعث بشه مسیر زندگی شما به بهترین صورت ممکن تغییر کنه و از بهتر اون طرف تر بره و عالی بشه. اگر چندین و چند برابر این هم می نوشتید زیاد نبود و هر کلمهش برای من محترم بود و هست. باز هم ممنونم از حضور شما، از همدردی شما، از توصیه با ارزش شما و از تسلیت صاف و صمیمی شما. ایام به کام.

 

 

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *